چگونه نولان ایده‌های «تعقیب» را در فیلم‌های بعدی‌اش بسط داد؟

تعقیب نخستین فیلم بلند کریستوفر نولان نه تنها فیلمی بود که او را رسما به سینمای جهان معرفی می‌کرد بلکه نوید ظهور فیلمسازی را به سینمادوستان جهان می‌داد که افکار بزرگی در سر داشت و بلد بود راه عملی کردن افکارش را چطور پیدا کند. امروز و با گذشت نزدیک به سه دهه از ساخت تعقیب، وقتی پس از تماشای فیلم‌های بعدی نولان دوباره به آن برمی‌گردیم، می‌بینیم خیلی از ایده‌هایی که نولان هنوز هم در فیلم‌هایش دارد به آن‌ها می‌پردازد در زمان ساخت تعقیب نیز برای او وجود داشته و صرفا نولان توانسته در طول زمان و فیلم به فیلم ایده‌هایش را بیش از پیش به کمال برساند. رو دست‌های تعقیب بیش از هر فیلم دیگر نولان ما را به یاد رودست‌های پایانی فیلم‌های یادگاری و پرستیژ می‌اندازند و البته رودست‌های پیاپی جوکر به بتمن در شوالیه‌ی تاریکی. از طرفی دیگر شکل ارتباط شخصیت اصلی تعقیب با زن بلوند فیلم بیش از هر فیلم دیگری در سینمای نولان تنت و رابطه‌ی میان جان دیوید واشنگتن و الیزابت دبیکی در آن فیلم را برایمان تداعی می‌کند.

گای پیرس در فیلم یادگاری
کریستین بیل در فیلم پرستیژ

اما در کنار این‌ها تعقیب سکانسی دارد که ایده‌های موجود در آن در دو فیلم دیگر از نولان به شکلی جدی‌تر راه خود را پیدا کرده‌اند، در آن امکان بسط و گسترش یافته‌اند و در نهایت به شکلی از کمال رسیده‌اند.

بازخوانی یکی از عجیب‌ترین سکانس‌های دزدی سینما

جوان نویسنده و کاب به قصد دزدی وارد خانه‌ای می‌شوند. دزدی آن‌ها از آن خانه اما با دزدی‌های معمول و شناخته شده‌ی ما در جهان بیرون از آن سکانس فرق دارد. دزدهای این دزدی، عجله‌‌ی چندانی برای ترک خانه‌ای را که به آن زده‌اند، ندارند و در عوض در خانه برای خودشان می‌چرخند و سعی می‌کنند از روی نگاه کردن به سبد رخت چرک و قفسه‌ی کتاب‌های خانه حدس بزنند اهالیِ اکنون غایب آنجا، احتمالا چه کسانی هستند، ارتباطشان با هم چگونه است و حدودا چه سن و سالی از زندگی خود را پشت سر می‌گذارند. دزدها خرق عادت را در دزدی، از این هم عجیب‌تر می‌کنند. آن‌ها در قدم بعدی به سراغ بخش‌های نادیدنی‌تر و پنهان‌تر خانه می‌روند. مثلا جعبه‌ای که داخل آن تعدادی عکس وجود دارد و چند پاکت نامه و یک سری وسایل شخصی دیگر که اهالی خانه احتمالا دوست نداشته‌اند در معرض دیده شدن هرکسی قرارش دهند. اما کاب به عنوان دزد اصلی در این سکانس، نه تنها هرآنچه داخل جعبه وجود دارد را وارسی می‌کند، بلکه محتویات داخل آن را نیز تماما روی زمین خالی می‌کند. دزدها قرار است ردی از خود بر روی خانه‌ی سرقت‌شده بر جای گذارند و از این طریق بر اموال و دارایی‌های مسروقه تاکید کنند. آن‌ها چیزی را می‌دزدند، اما در عوض فقدان آن را در خانه باقی می‌گذارند؛ به ساکنان آن خانه بفهمانند پیش‌تر چه داشته‌اند که اکنون از دستش داده‌اند. دزد معمولی چیزی را برمی‌دارد و جای خالی آن را باقی می‌گذارد؛ اما کاب چیزی بیشتر از یک شیء را می‌دزدد. او با ایجاد فقدان، معنای آنچه را از دست رفته به صاحبش یادآوری می‌کند. اهالی خانه حالا صرفا با یک دارایی از دست رفته مواجه نیستند که درصدد جایگزینی‌شان برآیند و به مدد غرامت دریافت شده از شرکت بیمه، برای تهیه‌اش به بازار بروند، بلکه ناچارند با فقدان آن وسیله روبرو شوند و به دلالت وجودی چنین وسیله‌‎ای در زندگی خود بیاندیشند. آیا آنچه از دست داده‌اند یک دارایی ضروری بوده یا بدون آن هم می‌توانند به زندگی ادامه بدهند بی‌آن‌که خمی به ابرو آورند؟ موقع تماشای سکانس دزدی در این افکار هستیم که دزدها بی‌انصافی بزرگ‌تری در حق ساکنان خانه می‌کنند و فقدان را از اشیای خانه به دارایی مهم‌تری می‌کشانند؛ امنیت عاطفی. کاب شیئی در جیب لباس مرد جا می‌گذارد تا زن خانه پس از مواجه شدن با آن، نگاهش نسبت به مرد همخانه‌اش دستخوش تغییر شود. در اینجا، از طریق جاگذاری شیئی متعلق به خانه‌ای دیگر، به خانه‌ای که اکنون دارد مورد سرقت واقع می‌شود، رابطه به عنوان ارزشمندترین دارایی زوج همخانه مورد تعرض و سرقت قرار می‌گیرد. موقعیت آشنایی نیست؟ شما را به یاد چیزی نمی‌اندازد؟ به یاد فیلم دیگری از نولان؟

لئوناردو دی‌کاپریو در فیلم تلقین

پلات تلقین نولان اصلا براساس چنین ایده‌ای شکل می‌گیرد و بسط پیدا می‌کند. گروهی که کارشان دزدیدن ایده و اطلاعات از اعماق ذهن انسان‌ها در خواب است، حالا با پیشنهادی مواجه می‌شوند که باید در آن این بار ایده‌ای را در ذهن شخصی دیگر بکارند؛ تلقین! همان ایده‌ای که کابِ تعقیب در مقیاسی کوچک و در جهان بیرونی آدم‌ها به کار می‌بست، حالا به اعماق ذهن منتقل می‌شود و کابِ تلقین و گروهش باید آن را در پیچیده‌ترین شکل ممکن اجرا کنند.

نولان در تازه‌ترین فیلمش اودیسه نیز همین ایده را یک گام دیگر پیش می‌برد؛ ایده‌ای که در تعقیب درباره‌ی ایجاد فقدان و جای خالی در زندگی دیگری مطرح شده بود و در تلقین از زندگی بیرونی به ذهن انسان منتقل شد، این بار خودش را به ساحت حسرت و فقدان درونی خود انسان وارد می‌کند. وقتی اودیسیوس آواز سایرن‌ها را می‌شنود آن را این‌گونه برای مردانش بازگو می‌کند:
«آنچه بیش از هرچیز می‌خواهی، همانی است که بیش از همه نمی‌توانی آن را داشته باشی؛ و آنچه نمی‌توانی داشته باشی، همان چیزی است که زمانی داشته‌ای و اکنون از دست داده‌ای.»

مت دیمون در فیلم اودیسه

این دیالوگ اودیسیوس در آخرین ساخته‌ی نولان بیش از هر چیز برایم تداعی‌کننده‌ی دیالوگ کاب در نخستین فیلم اوست.

«ازشون می‌گیریمش. بعد بهشون نشون می‌دیم که چی داشتن و از دستش دادن»

شباهت میان این دو دیالوگ فقط در ایده‌ی «از دست دادن» نیست. کابِ تعقیب با گرفتن چیزی از آدم‌ها، آن‌ها را وادار می‌کند به ارزش آنچه داشته‌اند فکر کنند؛ تلقین همین ایده را از سطح زندگی بیرونی آدم‌ها به اعماق ذهن آن‌ها منتقل می‌کند و در اودیسه، نولان یک گام دیگر پیش می‌رود. این بار دیگر کسی لازم نیست چیزی را از اودیسیوس بدزدد تا او به ارزشش پی ببرد؛ فقدان از پیش در وجود او حاضر است و آواز سایرن‌ها فقط آن را به یادش می‌آورد. اودیسیوس آواز سایرن‌ها را تداعی‌کننده‌ی تمام وعده‌هایی می‌داند که نتوانسته به آن‌ها وفا کند. نولان رنج و حسرت از دست دادن را آن‌قدر در نهاد اودیسیوس درونی می‌کند که برای مخاطب، فقدان دیگر صرفا یک ابزار برای ایجاد تغییر در دیگری نباشد، بلکه به بخشی از وجود خود شخصیت اصلی تبدیل می‌شود؛ حالا شخصیت باید ضمن پذیرش فقدان با حسرت ناشی از هرآنچه از دست داده است و بهای سنگین انتخاب‌های گذشته‌اش به زندگی ادامه دهد.

نولان در تعقیب برای نخستین‌بار این ایده را مطرح می‌کند که می‌توان با ایجاد فقدان، آدمی را متوجه ارزش چیزی کرد که داشته است. بعد همین ایده‌ در تلقین به ذهن انسان راه پیدا می‌کند و در اودیسه به جایی می‌رسد که فقدان دیگر لزوما توسط دیگری یا عاملی بیرونی ساخته نمی‌شود، بلکه متاثر از اعمال خود شخصیت، پیش‌تر درون او به وجود آمده، مسئول آن خودش است و در نتیجه‌ی پذیرش این مسئولیت، او ناگزیر خواهد بود تا پایان حیاتش با این فقدان درونی زندگی کند. حتی اگر ناچار باشد تا آخرین نفس خورشید را در دوردست‌ها تعقیب کند و به اندک امیدی برای رسیدن به عافیت در جهان مردگان دل ببندد.