«کری» در عصر شبکههای اجتماعی
مایک فلاناگان که چند سالی میشود به صورت متمرکز سراغ اقتباس از داستانهای برخی وحشتنویسان مطرح ادبیات آمریکا رفته است، حالا کری استیون کینگ را دستمایهی ساخت اثر تازهاش قرار داده است. او پیشتر رمان کریستوفر پایک، کلوپ نیمه شب، را دستمایه اقتباس قرار داد؛ سریالی که آنطور که انتظار میرفت مورد توجه قرار نگرفت و ساخت فصل دوم آن از سوی شبکهی پخشکننده لغو شد. بعد به سراغ اقتباسی از مجموعهای از داستانهای کوتاه ادگار آلن پو رفت و چند داستان از این وحشتنویس قهار را در دل سقوط خاندان آشر او گنجاند و مینیسریالی نسبتا منسجم خلق کرد.
میگویم نسبتاً منسجم، چون فلاناگان کلاژی ظریف و بسیار خوب از این داستانها در کنار هم ساخت و ارتباط منسجمی میان جهان هرکدام از آنها و پیرنگ اصلی سریال، یعنی جهان در حال فروپاشی داستان سقوط خاندان آشر، برقرار کرد؛ اما در پرداخت به مناسبات جهان مورد روایتش در اپیزودهای مختلف عملکرد پرنوسانی داشت.

قرار بود هرکدام از فرزندان آشر در هر قسمت و در بستر یکی از داستانهای آلن پو، با مرگ روبرو شوند اما در این فرآیند بسیار فرق بود بین اقتباس پخته فلاناگان از داستانهای بالماسکه مرگ سرخ، کلاغ، مغاک و آونگ و گربه سیاه تا برداشت سطحی و خامدستانهی این فیلمساز از داستان قلب رازگو و ارجاعاتش به سوسک طلایی. بعضا تفاوتهای مشهودی وجود داشت میان پرداخت به جزئیات در دو یا سه قسمت سریال با دیگر قسمتهای آن.
حالا همانطور که پیشتر گفتم، فلاناگان در تازهترین سریالش کری وایت را به جامعهی امروز آمریکا آورده است. انگار با همان لباسها و همان طرز فکر دهه هفتاد میلادی قلفتی برش داشته و گذاشته وسط یک جامعهی بسیار پیچیده در سال ۲۰۲۶. اصلیترین دلیل پیچیدگی جامعه شاید نفوذ افسارگسیختهی تکنولوژی به زندگی آدمها باشد و تاثیری که این نفوذ همه جانبه بر تمام مناسباتشان گذاشته است.
کری وایت در جایگاه آدمی به دور از تکنولوژی، که تنها راه ارتباطش با جهان بیرون از خانه کتابهایی است که دختر همسایه به صورت پنهانی برای او در جعبه پستی خانهشان میگذارد، باید با چنین جهان پیچیدهای مواجه شود. ساکنان این جهان هم آدمهایی پیچیده هستند و تقابل سادگی کری وایت با پیچیدگی آنها، نقطهی اتصال جهانهای روایی مختلف کری میشود: جهان اواسط دههی هفتاد میلادی استیون کینگ و برایان دیپالما، و جهان امروزی مایک فلاناگان.

کینگ و دیپالما تمرکز خود را بر وجوه تاریکتر جهان کری میگذارند و اساسا به دنبال راه رستگاری و برونرفتی برای شخصیت کری وایت نیستند اما فلاناگان با تکیه بر وجوه کمتر مورد توجه قرار گرفته در رمان استیون کینگ تلاش میکند به گشایشی برای شخصیت کری دست یابد. سرنوشت کری در فیلم برایان دیپالما همان سرنوشت دختر بختبرگشته در رمان استیون کینگ است.
هر دو کری در بستری که روایت میشوند محکوم به نابودی هستند. دیپالما بعد از مرگ کری با حفظ سایهی کابوسوار او بر سر جامعهی اطرافش داستان را تمام میکند و کینگ هم تصویری از تلاشهای جامعهی اطراف برای سردرآوردن از آنچه واقعاً رخ داده به مخاطب میدهد و در پایان، با نامهی مادری که توانایی فراطبیعی دخترش را برخلاف مارگارت وایت نشانهی شر نمیبیند، امکان دیگری را پیش روی خواننده میگذارد.
پایان روایت فلاناگان اما اساسا با پایان تمام کریهایی که تا به امروز دیدهایم فرق دارد. در پایان فصل اول کری فلاناگان- که خود او برای ادامهی داستانش چشماندازی سهفصلی در نظر داشته، هرچند هنوز ادامهی سریال قطعی نشده است- کری وایت زنده میماند و با جهشیافتهی دیگری همراه میشود و حالا تیمی دیگر از جهشیافتهها شبیه به تیم مردان ایکس قرار است کری و دوست فراریاش را تعقیب کنند.
این معرفی گروهی دیگر از افراد دارای تواناییهای فراطبیعی نیز راه را برای گسترش جهان سریال در فصلهای بعدی باز میکند؛ گسترشی که پای جهان کری را به قلمرویی وسیعتر از تراژدی یک دختر طردشده باز کرده و آن را به روایتی دربارهی انسانهایی با تواناییهای ویژه نزدیک میکند.

اگرچه فلاناگان کماکان کری وایت را به عنوان شخصیت محوری داستان حفظ کرده است اما سعی داشته به شخصیتهای دیگر نیز بپردازد و آنها را از حالت سیاه و سفید صرف خارج نماید. مثلا سرمنشا شرارتهای شخصیت کریس هارگنسن، همان دختری که بیشترین دشمنی را با کری وایت دارد و شاید بیشترین نقش را در رقم خوردن فاجعهای که در پایان قصهی کری میافتد، در سریال فلاناگان شرایط نابسامان خانوادگی او و همچنین میراثی است که او در لجاجت از پدرش به ارث برده است.
میراث در اقتباس فلاناگان بسیار مهم است. کریس لجاجت را از پدر خود به ارث برده و کری وایت دورجنبانی را از مادرش. هرکدام از اینها میتوانند به شکلی سازنده مورد بهرهبرداری قرار بگیرند اما در سریال همه مناسبات طوری رقم میخورد که این امکان در عمل از شخصیتها سلب شود. لجاجت کریس هارگنسن میتواند به سماجتی در او تبدیل شود برای مخالفت با دیگران و ساز مخالف کوک کردن در هر لحظه و از او انسانی ساختارشکن بسازد که میتواند با عصیان خود علیه هر سیستمی، آن سیستم را با چالشهایی جدی مواجه سازد.
لجاجت کریس در سریال، در عین آنکه به خشونت و آزار دیگران دامن میزند، ظرفیت دیگری هم دارد: سماجت کسی که نمیخواهد با هنجارهای موجود کنار بیاید و میتواند در شرایطی دیگر، به نیرویی ساختارشکن تبدیل شود. کریس هارگنسن فلاناگان سماجت یک هنرمند را در خود دارد که اگر دنیا تا این اندازه بیرحم با او تا نکرده بود شاید میتوانست سرنوشتی کاملا متفاوت برای خود رقم بزند.

این دوگانگی فقط به شخصیتهای نوجوان محدود نمیشود. جامعهی اطراف، مخصوصاً بزرگسالان، انگار سرشان گرم مسائل و مشکلات بزرگتری است. آنها در درجهی اول باید بچهها را در مدرسه زنده و صحیحوسالم ــ دستکم از نظر فیزیکی ــ نگه دارند. برای همین، به هر قیمتی میکوشند جلوی ورود اسلحه به مدرسه و شکلگیری خشونت مسلحانه را بگیرند، اما از اشکال دیگر خشونت که همزمان در مدرسه در حال شکلگیری و وقوع است غافلاند.
ناگزیرند اجازه دهند بچهها گوشیهای موبایلشان را با خود به مدرسه ببرند تا اگر احیانا در مدرسه تیراندازی رخ داد، لحظه به لحظه از حال خود به خانوادههایشان خبر بدهند. اما سر این سفرهای که بزرگسالان سریال برای بچهها گستردهاند، فرشته و شیطان این داستان با هم همسفرهاند؛ موبایل و شبکههای اجتماعی همانطور که میتوانند در شرایط اضطراری والدین را از حال دانشآموز باخبر کنند، میتوانند ابزارهایی باشند که مستقیماً حریم خصوصی افراد را هدف میگیرند.
همان حریم خصوصیای که نظام آموزشی حاکم در سریال هم هر لحظه مترصد شکستن و نادیده گرفتن آن است و فقط منع قانونی جلوی این کار را میگیرد. اگر قانون اجازه دهد، همانطور که هر روز کیف بچهها را میگردند، گوشی تکتکشان را هم ضبط میکنند تا بفهمند چه کسی پشت حساب کری رد است و دارد برای بچهها و معلمهای مدرسه حرف درمیآورد.

وقتی استیون کینگ داشت کری را مینوشت یا دیپالما در حال ساخت اقتباسش بود، اصلاً موبایلی وجود نداشت و شبکههای اجتماعی به معنای امروزیشان را حتی در فیلمهای علمیتخیلی هم بهسختی میتوانستیم مشاهده کنیم. هنوز امکان ضبط و ثبت یک لحظهی خاص و مرور و برگشت به آن در هر لحظه، آنطور که امروز داریم، فراهم نبود و قضاوت آدمها دربارهی هم بیشتر بر خاطراتشان از لحظه و رجوعهای مکرر به حافظهی فریبکارشان تکیه داشت.
در چنین شرایطی، وقتی کسی سراغ اقتباسی امروزی از داستانی میرود که بستر رواییاش طی نیمقرن، تحت تأثیر ظهور و پیشرفت تکنولوژی، به شکلی بنیادین تغییر کرده است، ناگزیر است مناسبات امروز را به اثر وارد کند؛ آن هم شخصی مثل فلاناگان که پیشتر همین بازخوانی امروزی را با داستانهای آلن پو و کریستوفر پایک نیز انجام داده بود. تکنولوژی فقط ابزارهای تازهای به زندگی اضافه نکرده، بلکه با تغییر رابطهی آدمها با تصویر، خاطره و حریم خصوصی، مناسباتشان با یکدیگر و با جهان اطرافشان را هم پیچیدهتر کرده است.

با این همه، اهمیت بازخوانی مایک فلاناگان فقط به این نیست که کری وایت را به عصر شبکههای اجتماعی آورده است. فلاناگان میکوشد راه دیگری پیش پای شخصیتی بگذارد که در رمان کینگ و فیلم دیپالما محکوم به نابودی است. همین گسترش جهان کری و رهایی او از سرنوشت محتوم رمان و اقتباسهای پیشین، همانقدر که امکانهای تازهای برای روایت فراهم میکند، میتواند از بار تراژیک داستان هم بکاهد. فلاناگان در فصل اول کری پرسشهایی را مطرح میکند که هنگام نگارش رمان کینگ به این شکل وجود نداشتند؛ اما هنوز نتوانسته همهی این پرسشها و ظرفیتهای روایی را در قالب کلیتی به همان اندازه منسجم صورتبندی کند.
بازخوانی مایک فلاناگان از کری را میتوان بهخاطر بهفعلیترساندن ظرفیتهایی مغفول مانده از رمان استیون کینگ، که در اقتباسهای پیشین کمتر به آنها توجه شده بود، تحسین کرد. جسارت او در انتقال روایت به زمان حال و پیوندزدن آن با مناسبات امروز جامعهی آمریکا نیز قابل ستایش است. بااینحال، نمیتوان انکار کرد که برخی ظرفیتهای دراماتیک سریال نیمهکاره به حال خود رها شدهاند؛ تعدد ایدههای روایی به انسجام کلی اثر لطمه زده و خردهپیرنگهای پرداختنشدهای را روی دست سریال و مخاطبانش گذاشته است.





















