مروری بر فیلمهای ساخته شده براساس رمان «فرانکنشتاین» مری شلی
فرانکنشتاین رمانی بینظیر در ادبیات انگلستان است. مری شلی این رمان را که معروف است به پرومتهی عصر ما، در اواخر قرن نوزدهم میلادی و در پی یافتن پاسخ برای پرسشهایی نوشت که بی شک او و مردم دورانش را دچار سردرگمی کرده بود. شلی در رمان، شخصیتی بیهمتا از ویکتور فرانکنشتاین و مخلوق او ارائه میدهد، گویی خالق و مخلوق دو نیمه از یک وجودند و هر نیمه ضمن تمایل به جلب توجه دیگری، به دنبال فرصتی نیز هست تا بر نیمه دیگر برتری پیدا کند. رقابتی که در پایان رمان نتیجهای جز تباهی برای هردوی آنها در پی ندارد. از زمان تولد سینما، به عنوان نوظهورترین مدیوم هنری، تاکنون فیلمسازان مطرح زیادی دست به اقتباس و بازخوانی از این شاهکار ادبی زدهاند. اگرچه بیشتر آثار اقتباس شده از فرانکنشتاین، از منظر ساختاری و مضمونی بسیار به اصل اثر وفادار بودهاند اما گذر زمان و اتفاقاتی که از زمان نگارش رمان تا به امروز در این بیش از یک قرن بر بشر رفته است را تا حد زیادی به اثر خود وارد کردهاند. به شکلی که حتی در وفادارترین اقتباس به رمان نیز ما با اثری مستقل و خودبسنده و مناسب با زمانه خود طرف هستیم. در واقع همانطور که فرانکنشتاین مری شلی پرومتهی زمانه خود بود، حالا هرکدام از فیلمهای اقتباس شده از این رمان فرانکنشتاینهایی برای زمانه خود خواهند بود. در ادامه مروری خواهیم داشت به فیلمهای ساخته شده از رمان فرانکنشتاین که میتوانید آنها را در نماوا تماشا کنید.
فرانکنشتاین (۱۹۹۴)

فرانکنشتاین مری شلیِ کنت برانا در میان اقتباسهای سینمایی این رمان تلاش میکند بیش از بسیاری از نسخههای پیش از خود به خط اصلی داستان و جهان فکری مری شلی وفادار بماند. فیلم با بازی خود برانا در نقش ویکتور فرانکنشتاین و رابرت دنیرو در نقش مخلوق، داستان دانشمندی را دنبال میکند که حساسیت بیش از اندازهاش نسبت به مرگ و امکان غلبه بر آن به منظور جاودانگی، او را به ساختن موجودی زنده از اجساد انسانها وامیدارد اما این آفرینش سرانجام به طغیانی علیه خود خالق و خانواده او منجر میشود. یکی از تفاوتهای مهم این نسخه با فیلمهای کلاسیک یونیورسال، بازگرداندن بخشهایی از مخلوق به شخصیت ادبی مری شلی است؛ مخلوق دنیرو برخلاف هیولای خاموش فیلم جیمز ویل، توانایی حرف زدن، اندیشیدن و استدلال کردن دارد و میتواند دربارهٔ تنهایی، طردشدگی خود و قصدش برای انتقام سخن بگوید. با این حال، برانا در کنار این رویکرد وفادار به رمان، فیلم را به اثری پرزرقوبرق و بسیار عاطفی تبدیل میکند و رابطهی ویکتور و الیزابت و مناسبات خانوادگی را نیز برجستهتر از برخی اقتباسهای قبلی پیش میبرد. نتیجه فیلمی است که تلاش میکند فرانکنشتاین مری شلی را به سینمای بزرگ و پرهزینهی دههی نود آمریکا وارد کند؛ گویی رمان قرن نوزدهم این بار باید با زبان گوتیک باشکوه و ملودراماتیک آن دوره دوباره متولد شده باشد.
فرنکن وینی (۲۰۱۲)

تیم برتون در فرنکن وینی داستان فرانکنشتاین را از یک آزمایش علمی با مقاصد بزرگ به رابطهی عاطفی یک پسربچه با سگ مردهاش تبدیل میکند. ویکتور، پس از مرگ ناگهانی سگ محبوبش اسپارکی، با استفاده از دانش خود او را به زندگی بازمیگرداند اما نتیجه این آزمایش خیلی زود از کنترلش خارج میشود. آنچه در این نسخه مورد بازخوانی قرار میگیرد، نه فقط شخصیتها و گستره رخدادهای داستان، بلکه انگیزهٔ آفرینش است. ویکتور برخلاف دانشمند مری شلی از روی جاهطلبی یا میل به کشف راز حیات دست به احیای مخلوق نمیزند، بلکه فرآیند خلق حاصل سر باز زدن خالق از پذیرفتن مرگ موجودی است که او دوستش داشته است. همین جابهجایی، معنای داستان را نیز تغییر میدهد؛ مسئله دیگر تنها جدال با مرگ و تلاش برای جاودانگی نیست، بلکه مسئلهی مواجههی کودکانه و انسانی با فقدان و ناتوانی در پذیرفتن مرگ مطرح است. برتون با انتخاب انیمیشن استاپموشن سیاهوسفید و ارجاع مستقیم به سینمای وحشت کلاسیک، در عین ادای دین به فرانکنشتاین، آن را به داستانی دربارهٔ سوگ، عشق و ناتوانی انسان در پذیرش مرگ تبدیل میکند.
ویکتور فرانکنشتاین (۲۰۱۵)

ویکتور فرانکنشتاین شاید بیش از آنکه اقتباسی مستقیم از رمان مری شلی باشد، بازخوانی داستانی باشد که بیش از دو قرن در فرهنگ عامه تکثیر شده است. فیلمی با بازی دنیل ردکلیف و جیمز مک آووی که روایت خود را از زاویهی دید ایگور، دستیار ویکتور فرانکنشتاین، پیش میبرد؛ شخصیتی که در رمان مری شلی اصلاً وجود ندارد و بیشتر زادهی تاریخ سینمایی فرانکنشتاین است. ویکتور در اینجا دانشمندی جوان، جاهطلب و شوریده است و ایگور نیز از یک شخصیت حاشیهای به یکی از دو قهرمان اصلی داستان تبدیل میشود. فیلم به جای تمرکز بر تنهایی و آگاهی مخلوق، بیش از هر چیز به فرایند آفرینش و رابطهی میان دانشمند و دستیارش علاقهمند است و لحن گوتیک رمان را با حالوهوایی ماجراجویانهتر و پرتحرکتر درمیآمیزد. در نتیجه، فرانکنشتاین در اینجا از یک داستان دربارهی آفرینش و مسئولیت اخلاقی، به قصهای دربارهٔ جاهطلبی علمی، دوستی و مرز باریک میان نبوغ و جنون تبدیل میشود.
تولد/تولد دوباره (۲۰۲۳)

تولد/ تولد دوباره شاید یکی از متفاوتترین بازخوانیهای معاصر از فرانکنشتاین باشد؛ رز، تکنسین پزشکی قانونی، وسواس زیادی برای بازگرداندن مردگان به زندگی دارد و پس از مرگ دختر کوچک یک پرستار به نام سلی، این دو زن به شکلی غیرمتعارف با یکدیگر همراه میشوند تا دوباره زندگی را به بدن کودک تازه از دست رفته بازگردانند. در اینجا ویکتور فرانکنشتاین جای خود را به دو زن میدهد و مسئلهٔ آفرینش حیات به موضوعاتی چون مهر مادری، عدم پذیرش سوگ در از دست دادن فرزند و مرزهای اخلاق پزشکی پیوند میخورد. فیلم به جای هیولایی که از آزمایشگاه فرار میکند و اتفاقات بعد از آن، بیشتر به خود فرآیند احیای مخلوق و هزینهای که انسان برای غلبه بر مرگ حاضر است بپردازد تمرکز دارد. به این ترتیب، تولد/ تولد دوباره از دل ایدهٔ کلاسیک بازگرداندن مرده به جهان زندگان به مسئلهای کاملاً معاصر میرسد: اگر تواناییهای علمی و تکنولوژیک ما برای غلبه بر مرگ به مرور زمان بیشتر شود، آیا لزوماً به این معناست که باید از آنها استفاده کنیم؟
لیزا فرانکنشتاین (۲۰۲۴)

در لیزا فرانکنشتاین هم مثل تولد/ تولد دوباره با اقتباسی مستقیم از رمان مری شلی روبهرو نیستیم، بلکه با بازخوانیای نوجوانانه، عاشقانه و کمدی از جهان فرانکنشتاین مواجهیم. لیزا، نوجوانی منزوی که کمتر توسط جهان اطرافش درک میشود، با جسدی از قرن نوزدهم مواجه میشود که در اثر برخورد یک صاعقه با زمین دوباره به زندگی بازگشته است. به تدریج رابطهای میان آن دو شکل میگیرد. در اینجا دیگر خبری از دانشمندی نیست که میخواهد راز آفرینش را کشف کند؛ خود مخلوق به موضوع عشق و خواستنی شدن تبدیل شده و مرگ و زنده شدن دوبارهی مخلوق، بهانهای میشود برای مکاشفهی تنهایی، بلوغ و تغییرات ذهنی متاثر از آن، میل و جستوجوی هویت. لیزا فرانکنشتاین در واقع یکی از آن نمونههایی است که نشان میدهد چگونه میتوان هم استخوانبندی فلسفی و ترسناک داستان مری شلی را حفظ کرد و هم به صورت همزمان آن را در قالب یک قصهی رمانتیک نوجوانانه روایت کرد. در نتیجه، فرانکنشتاین این بار نه داستان مجازات جاهطلبی علمی، بلکه داستان دو آدم طردشده است که شاید فقط در کنار یکدیگر بتوانند جایی برای خود در جهان پیدا کنند.
فرانکنشتاین (۲۰۲۵)

گیرمو دلتورو در فرانکنشتاین خودش به سراغ یکی از مشهورترین داستانهای تاریخ ادبیات رفته و تلاش کرده است آن را با زبان شخصی و جهان بصری منحصربهفرد خودش بازآفرینی کند. فیلم، مانند رمان مری شلی، داستان ویکتور فرانکنشتاین، دانشمندی شیفتهی غلبه بر مرگ و آفرینش حیات، و مخلوقی را روایت میکند که در نتیجهی جاهطلبی او پا به جهان میگذارد؛ اما دلتورو بیش از بسیاری از اقتباسهای پیشین، بر رابطهی میان خالق و مخلوق و پیامدهای عاطفی و اخلاقی طرد کردن مخلوق توسط خالق به وجود تمرکز میکند. دلتورو به مانند دیگر فیلمهایش پای جنگ و ویرانیهای آن را نیز به فرانکنشتاین خود باز میکند. اگرچه احضار جنگ و حافظهمند بودن اجزاء بدن مخلوق، لایههای فلسفی عمیقی به فیلم بخشیده و تمرکز بر تأثیر سرگذشت فرانکنشتاین و مخلوقش بر ناخدا و خدمهی کشتی گرفتار در یخبندان از نقاط ارزشمند اثر است، در اقتباس دل تورو از رمان مری شلی، تنهایی عمیق مخلوق مغفول مانده است. سیر و سلوک مخلوق با جهان اطرافش تحت تأثیر ریتم و ضربآهنگ بالای فیلم قرار گرفته و فیلم بیشتر به یک بازخوانی ویترینگونه بدل میشود تا بازخوانی متمرکز و سر حوصلهای از تحول روانی تکاندهندهی شخصیتها.
عروس (۲۰۲۶)

عروس ساختهی مگی جیلنهال یکی از تازهترین بازخوانیهای داستان فرانکنشتاین است که کانون توجه را از آفریننده و مخلوق به خود مخلوق و معشوقهی او میبرد. در فیلم، قصهی فرانکنشتاین در شیکاگوی دههی ۱۹۳۰ روایت میشود و در آن مخلوق از دانشمندی به نام دکتر یوفرونیوس میخواهد معشوقهای برای او خلق کند؛ زنی که از یک جسد تازه متولد میشود و قرار است عروس هیولا باشد. اما برخلاف روایتهای سنتی که زن آفریدهشده را بیشتر به عنوان مکمل مخلوق مرد میبینند، فیلم جیلنهال داستان را حول هویت فردی و میل عروس برای استقلال بسط میدهد. انتقال داستان به آمریکای دههی سی میلادی، حضور فضای اجتماعی و طبقاتی آن دوران و تبدیل شدن عروس از یک موجود ساختهشده به شخصیتی که برای پیدا کردن هویت و جایگاه خود در جامعهاش تلاش میکند، نشان میدهد چگونه میتوان فرانکنشتاینی ساخت که مسئلهی اصلی آن حق انتخاب و مالکیت بر بدن و زندگی فردی مخلوق باشد. به این ترتیب، اگر در داستان مری شلی مسئله اصلی این بود که خالق تا کجا حق دارد در آفرینش دخالت کند، در اینجا سؤال تازهای شکل میگیرد: آیا مخلوق در مالکیت خالق است یا میتواند دارای هویتی مستقل از خالق برای خود باشد؟












