مصاحبه‌ای که در زیر می‌خوانید جزو متأخرترین مصاحبه‌هایی است که عباس کیارستمی در نوامبر ۲۰۱۳ با کاترین بروکس در مورد فیلم «مثل یک عاشق» در نیویورک انجام داده است

likesomeone11

 

آخرین اثر فیلم‌ساز ایرانی عباس کیارستمی «مثل یک عاشق» در توکیو و اطراف آن اتفاق می‌افتد، جایی بسیار دور از شهر مادری کارگردان، تهران. داستان روایت مثلث عاشقانه نامتعارف، آکیکو، دانشجو و فاحشه‌اس است که به‌اکراه به نامزدی خواستگاری حسود درآمده است. و رابطه‌ای با استادی بیوه و بسیار مسن‌تر به نام تاکاشی برقرار می‌کند. این فیلم که برخلاف عنوانش یک رمانس نیست بررسی کند روابط تیره‌وتاری است که در تخیل کیارستمی بومی و آشنا است. خانواده پشت سر گذاشته، عشاق پر نقیصه و بیگانگان تأثیرگذار در لحظات سینمایی به هم می‌خورند و در کنار هم هنرمندانه تصویری از بیست‌وچهار ساعت از زندگی آکیکو، ارائه می‌دهند.«مثل یک عاشق» شبیه به «کپی برابر اصل » است، دیگر فیلم کیارستمی به زبان فرانسه که در حومه شهری در ایتالیا واقع می‌شود. هر دو فیلم عناصر بنیادی نویسنده و کارگردان را به نمایش می‌گذارند. مینمالیسم تمام‌عیار، دیالوگ خوش‌آهنگ و تصاویر دوربین گسترده. پیرنگ فیلم جدید کند و آشناست، همان‌گونه که کارگردان در نمایش جشنواره فیلم نیویورک در سال ۲۰۱۲ به مخاطبانش می‌گوید: او شخصیت‌های داستان را خلق نمی‌کند بلکه تنها آن‌ها را گرد هم می‌آورد.«مثل یک عاشق» این هفته در نیورک و لس‌آنجلس افتتاح می‌شود و زاییده حدود ۲۰ سال تجربه و بازبینی است. ما این شانس را داشتیم که با کیارستمی در مورد شکل‌گیری پروژه جدید،  وفق پیدا کردن بافرهنگ ژاپنی و وفادار ماندن به زندگی در هنر گفتگو کنیم.

 

در ساخت یک فیلم خارجی زبان در ژاپن با چه موانعی روبرو شدید؟
جزیات کوچکی بودند، نه چیزهای بزرگ و چشمگیر ولی جزیات کوچکی بودند آنگونه که قبل از رسیدن به ژاپن حدس می‌زدم نبودند. وقتی به آنجا رسیدم می‌بایست می‌پذیرفتمشان. برای مثال نکته بامزه درباره صدا این بود: در ایران می‌نوشتم که در یک صحنه در خیابان صدای آژیر به گوش می‌رسد. آژیر ماشین.
ولی وقتی عوامل ژاپنی آن صدا را در طول تولید می‌شنیدند می‌پرسیدند: این چه صدایی است؟ و ما می‌گفتیم آژیر ماشین است و آن‌ها می گفتنند آژیر ماشین چیست. معلوم شد آن‌ها این پدیده را در ژاپن ندارند چراکه ماشین‌ها در ژاپن دزدیده نمی‌شد.
مسئله دیگر زمانی بود که آکیکو (شخصیت اصلی) مجروح می‌شود و پیرمرد شروع به التیام دادن زخم می‌کند. من از او می خواستم صورت او را در دستناش بگیرد. موهایش را نوازش کند؛ اما بازیگر به من گفت من هرگز این کار را نمی‌کنم. به‌عنوان مردی مسن‌تر هرگز موهای یک دختر جوان را نوازش نمی‌کنم. ما سه برداشت از این صحنه گرفتیم و او همچنان سرباز می‌زد.و من پذیرفتم که یک شخصیت ژاپنی احتمالاً این کار را انجام نمی‌دهد. چیزهای کوچکی بود که برای وفادار ماندن به عادت ژاپنی باید می‌پذیرفتیم.

kiarostami_5-620x410
پس فیلم‌نامه در طول سال‌ها تغیر پیدا کرد؟
بله درواقع یک‌چیز بسیار مهم وجود داشت که فیلم را هفده سال به تعویق انداخت. چون من قصد داشتم مدت‌ها پیش‌تر فیلم‌برداری را شروع کنم. ولی به خاطر یک ویژگی ژاپنی مجبور به رها کردنش شدم. همیشه یک صحنه هست که تبدیل به ستون فیلم می‌شود. و برای من آن صحنه گوش کردن آکیکو به پیغام‌های مادربزرگ بود. درحالی‌که آن زن را از دور می‌دید. من می‌خواستم این تک نما در میدانی گرد در یک چهارراه فلکه‌ای باشد. و می‌خواستم مادربزرگ در وسط قرار بگیرد. ولی در آن موقعِ به من گفتنند که هیچ میدان گردی در ٰژاپن وجود ندارد. هیچ چهارراه فلکه‌ای نبود. درنتیجه گرفتن این صحنه غیرممکن بود. و گفتن بسیار خوب این کار را نمی‌کنم. درنهایت تصمیم گرفتم این صحنه را در نماهای مختلف در یک میدان معمولی بگیرم. نزدیک بود فیلم به این خاطر رها شود.
هر دو شخصیت اصلی فیلم فقدان را تجربه کرده‌اند. آکیکو به خاطر شرم از خانواده‌اش دورافتاده و تاکاشی همسرش را ازدست‌داده است. درنتیجه زمانی که آن‌ها همدیگر را می‌بینند. خیلی سریع رابطه‌ای نزدیک ایجاد می‌کنند. به‌گونه‌ای جایگزین وابستگان همدیگر می‌شوند. آیا این همان نحوه‌ای است که شما در برابر فقدان عمل می‌کنید؟
بله فکر می‌کنم این‌گونه ای است که من فقدان را تجربه می‌کنم. شاید من این عکس‌العمل جایگزین کردن را نداشتم.
این تنها تفاوت است  ولی کاملاً می‌فهمم که انسان می خواهد از آن خالی بودن اجتناب کند؛ و درنتیجه سعی می‌کند آدم‌های دیگری را پیدا کند. که جایگزین کسانی شوند که ازدست‌داده. این منطقی به نظر می‌رسد.
بسیاری از فیلم‌های شما به خاطر تمرکزشان روی حرکت ستایش‌شده اند. شما توالی حرکت و پویایی زیادی در فیلم‌هایتان دارید. زمانی که کسی دور یک اتاق در شتاب است. یا در حال رانندگی در یک خیابان شلوغ شهری است؛ و به دنبال آن صحنه‌هایی می‌آیند که مانند عکس‌هایی بی‌حرکت هستند. آیا این اقدام سبکی تعمدانه است؟

بله من فکرم کنم که زندگی که توالی است از حرکت و سکون. درنتیجه اگر بخواهید فیلمتان به زندگی وفادار باشید باید هر دو‌جنبه را داشته باشید.
می توانید کمی در باره هنر خارج از فیلم سازی به ما بگویید؟
هنگامی‌که وارد این اتاق شدم و جلد نیویورکر را بر دیوار دیدم به یاد این افتادم که اخیراً از من خواسته‌شده بود مجله فرانسیس فورد کاپلا All-Story (تماماً داستان) را طراحی کنم. آن‌ها از هنرمندان زیادی خواسته بوده‌اند که جلد مجله‌شان را طراحی کنند و من هم برای یک شماره این کاررا کردم. به‌غیراز این روز یا هفته‌ای نمی‌گذرد که درآن روی کارهای گرافیکی و یا عکاسی کار نکنم. من تقریباً هرروز این کار را انجام می‌دهم. پس می‌توانم بگویم که فیلم حرفه من است؛ اما سرگرمی واقعی من که بیشتر وقتم را به آن اختصاص می‌دهم عکاسی و به‌طور عام هنرهای بصری است.
شما تا حالا در مصاحبه‌های کمی شرکت کردید. آیا سؤالی است که همیشه دلتان می‌خواسته از شما پرسیده شود، ولی هنوز کسی نپرسیده باشد؟
نه ولی قطعاً سؤال‌هایی بودند که نمی‌خواستم از من پرسیده شود و شده‌اند. این بار در نیویورک آن سؤال‌ها را از من نپرسیده‌اند. سؤال‌هایی که امیدوارم از من پرسیده نشود آن‌هایی هستند که به من این حس را می‌دهند که انگار یک سیاستمدار  یا سخنگو هستم و نه یک فیلم‌ساز. این واقعاً چیزی است که ناراحتم می کند.

منبع: The Huffington Post (ترجمه: سرونار خطیب)

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید