بعضی وقت‌ها یک فیلم‌ساز دیگر برایت فقط یک فیلم‌ساز نیست. وقتی دنیایت را عوض می‌کند، وادارت می‌کند به آدم‌ها جور دیگری نگاه کنی، وقتی کلی خاطره شیرین در ذهنت می‌گذارد که هر وقت بهشان فکر می کنی ناخودآگاه لبخند می آید روی لبت، وقتی می شود بهانه ای برای بهتر شدنت، دیگر فقط فیلم‌ساز نیست. آن وقت به آن فیلم‌ساز مدیون می شوی. می شود قسمتی از آنچه تو را ساخته است. پوراحمد برای من از آن دسته کارگردانان است. برای خیلی از هم‌نسل‌های من پوراحمد ورای یک فیلم‌ساز است. اگر او نبود، قصه‌های مجید همچنان در کتابخانه‌هایمان داشت خاک می‌خورد. بهترین روزهای کودکی من و هم‌نسل‌هایمان خلاصه می‌شود در بعدازظهر و تلویزیون و کارتون و سریال‌هایش. خب زمان ما کامپیوتر و لپ‌تاپ و این چیزها نبود، خیلی که پولدار بودی یک سگا و بعدتر آتاری بود که بعد از چند دست بازی کردن دلت را می‌زد و می‌رفتی سراغ تلویزیون. آن زمان بن تن و باب اسفنجی و این چیزها هم نبود. یک سری کارتون‌های ژاپنی که از بس قدیمی بودند رنگشان پریده بود و چندتایی هم برنامه آموزشی که شبیه کلاس پرورشی مدرسه‌ها بود و کسی حوصله‌شان را نداشت. حالا این وسط، مجید بود و شیطنت‌هایش وزندگی ساده و مادربزرگ دوست‌داشتنی‌اش، مجید بود و گویش شیرین اصفهانی و دست گل‌هایی که هر بار به آب می‌داد. من و خیلی از جوانان هم سن و سال من با مجید بزرگ شدیم و پوراحمد را بیش از هر چیز خالق قصه‌های مجید می‌دانیم. البته با ارادت بسیار خدمت استاد گران‌قدر هوشنگ مرادی کرمانی که ادبیات کودک و نوجوان را زنده نگه‌داشته‌اند.

130047926214

این‌ها را گفتم که بدانید برایم راحت نبود فیلم کفش‌هایم کو را ببینم و باور کنم این فیلم را پوراحمد ساخته است. گفتم که بدانید چقدر سخت است کفش‌هایم کو را ببینم و بخواهم درباره‌اش چیزی بنویسم. تازه، این را هم در نظر بگیرید که اگر بخواهم فهرستی از بهترین فیلم‌های ایرانی که تاکنون دیده‌ام ارائه بدهم، یقیناً شب یلدا هم در آن لیست هست. آخر مگر می‌شود این فیلم را دوست نداشت؟ تنهایی این مرد را دید و با او دل‌تنگ نشد؟ اگر قصه‌های مجید برایم خاطره خوش است، شب یلدا درس کارگردانی است. پوراحمد در شب یلدا با یک بازیگر در یک لوکیشن، یک شاهکار آفریده است؛ اما در آخرین اثرش حتی به این فیلم هم رحم نکرده است و با ساختن داستان زندگی مردی که سال‌ها پیش همسر و تک دخترش او را ترک گفته‌اند، ناخودآگاه تو را یاد حامد شب یلدا می‌اندازد و بخواهی یا نخواهی این مرد درهم‌شکسته ژولیده و کمی دیوانه را آینده یکی از محبوب‌ترین شخصیت‌هایت می‌بینی. آن‌وقت است که شیرینی شب یلدا دردهانت می‌ماسد.shabeyalda2کفش‌هایم کو آخرین اثر کیومرث پوراحمد در مقام نویسنده و کارگردان است که در جشنواره فجر سی و چهارم هم حضور داشت در تاریخ ۲۶ اسفند ۹۴ در قالب اکران نوروزی به روی پرده رفت و درنهایت با فروش ۷۱۷٬۴۰۲٬۵۰۰ تومان به کار خود پایان داد. اخیراً هم نسخه نمایش خانگی آن پخش‌شده است که همین موضوع بهانه‌ای شد برای بررسی آخرین اثر پوراحمد که ملودرامی خانوادگی و پرستاره اما کم‌فروغ است. کفش‌هایم کو، داستان مردی است که گرفتار آلزایمر شده است و حالا که چیز زیادی به یاد نمی‌آورد، تنها دخترش بعد از سال‌ها به ایران آمده تا با کمک به پدرش ماجرای جدایی والدینش را رمزگشایی کند. از همین خط داستانی متوجه پراکندگی روایت کفش‌هایم کو می‌شویم. اگر پوراحمد به‌تنهایی مردی گرفتار آلزایمر و رنج‌ها و دردهای بعدی‌اش می‌پرداخت فیلم کفش‌هایم کو، به چیزی خیلی بهتر ازآنچه در نسخه نهایی می‌بینیم تبدیل می‌شد. ولی پوراحمد به‌عنوان کارگردان و نویسنده این فیلم با واردکردن ماجراهای عشقی، معماها و رازهایی سربه‌مهر، خیانت و رسوم و سنت‌های غلط خانوادگی، فیلمش را تبدیل به ملغمه‌ای کرده است که در بیست دقیقه اول توجه مخاطب را به‌کلی از دست می‌دهد.

kafshhayamkoo10

به کلام دیگر می‌توان گفت کفش‌هایم کو روایت عشقی است که در اثر دخالت خانواده دو طرف اکنون جز خاطره‌ای از جدایی چیزی برای پیرمرد بیمار نمانده است؛ اما این جدایی و علتش که در پایان فیلم معلوم می‌شود بسیار غیرمنطقی است و آن‌قدر جذابیت ندارد که مخاطب را تا پایان فیلم همراه کند. نکته دیگر در رابطه با این فیلم به ذات سینما بازمی‌گردد. اساساً اگر از تصاویر و قدرت ایجاد ارتباطشان استفاده نکنید دیگر نتیجه نهایی سینمایی نیست. در کفش‌هایم کو برای تأکید بر آلزایمر مردی که نقشش را رضا کیانیان بازی می‌کند، در ابتدای فیلم بی‌وقفه دیالوگی تکرار می‌شود: ” دکترم گفت هر وقت آدرس خونت یادت رفت، آلزایمر گرفتی” یا تأکید بر وخامت حال مرد از طریق دیالوگ‌هایی کابوس وار که گویی ناشی از پرتاب لحظه‌ای او به گذشته است. در میانه ماجرا و دادوفریادهای کیانیان فقط می‌خواهید فریاد بکشید: بله فهمیدم، این پیرمرد بی‌نوا حالش خیلی بد است، خیلی هم بی‌نواست، خیلی هم تنهاست، حالش هم خیلی بد است… اینجا درست جایی است که فیلم هم منطق دراماتیکش را از دست می‌دهد هم اساساً خاصیت سینمایی‌اش را. کافی است یک جستجوی کوچک در اینترنت انجام دهید تا بدانید که علائم آلزایمر با آنچه در این فیلم نشان داده‌شده است چقدر فرق دارد. یا به حافظه سینمایی خود مراجعه کنید؛ فیلم‌هایی مثل هنوز آلیس، دور از او و بسیاری دیگر که با این مضمون ساخته‌شده‌اند. بیمار مبتلابه آلزایمر، به دلیل قطع ارتباط با دنیای پیرامونش، در یک‌روند کند و دردناک تبدیل به فردی گوشه‌گیر و درون‌گرا می‌شود. فرد آلزایمری هیچ شباهتی با دیوانگان و مجانین ندارد. بیهوده داد نمی‌کشد، لکنت پیدا نمی‌کند، واژگان را بی‌مورد تکرار نمی‌کند. اصلاً بعد از مدتی واژه‌ای یادش نمی‌آید که بخواهد با تکرار مداوم آن شمارا متوجه حال وخیمش کند. استاد عزیز، آقای پوراحمد در حاشیه نمایش این فیلم در جشنواره فجر سی و چهارم گفته بودند، خانم جولین مور (برنده اسکار به خاطر فیلم هنوز آلیس) باید از کیانیان یاد بگیرند چگونه نقش بیمار آلزایمری را بازی کنند!!!

60262_795

هنوز آلیس که اقتباسی از رمانی به همین نام است، آن‌قدر زیبا روند دردناک این بیماری را نشان می‌دهد که مخاطب را انگشت‌به‌دهان می‌گذارد. البته این فیلم‌نامه قوی استوار بر یک رمان قوی است که لحظه‌لحظه این بیماری را در قالب‌های انسانی و اجتماعی شرح داده است. در ابتدای فیلم سکانسی هست که آلیس برای ورزش صبحگاهی‌اش از خانه خارج می‌شود و طبق معمول مسیری را از میان جنگل نزدیک خانه‌شان طی می‌کند، دوربین وی را تعقیب می‌کند تا اینکه سر از خیابان‌ها درمی‌آورد و همچنان در حال دویدن است، صدای نفس زدنش هرلحظه کوبنده‌تر می‌شود، بعد به محوطه‌ای می‌رسد که درواقع محل کار و تدریسش است. هراسان به دور و برش نگاه می‌کند، باشرم خم می‌شود و دست بر زانوانش می‌گذارد، صدای نفس زدنش محکم‌تر از پیش در گوش بیننده می‌پیچد؛ او مسیر خانه را گم‌کرده است. او آلزایمر دارد.

still-alice-movie-review

همه این‌ها بدون گفتن یک دیالوگ به بیننده منتقل می‌شود. این کاربرد سینمایی است که برای برقراری ارتباط با مخاطب لازم است. در طول فیلم آلیس دچار حمله‌های عصبی می‌شود، وقتی چیزی را که باید به یاد نمی‌آورد، وقتی نمی‌تواند در خانه‌اش دستشویی را پیدا کند، اما هیچ‌گاه مانند دیوانه‌ها فریاد نمی‌کشد، او فقط مستأصلانه ناله می‌کند. او نظاره‌گر بیماری خودش است. مغزش هنوز کار می‌کند، آنچه تحلیل می‌رود خاطرات هستند، همه‌چیزهایی که در زندگی دیده و شنیده و یاد گرفته است. او هنوز آلیس است؛ اما پیرمردی که کیانیان نقشش را ایفا می‌کند مدت‌هاست رابطه‌اش بامغزش قطع‌شده است، همان ابتدای فیلم که برای نوشابه خوردن بحث احمقانه‌ای با خود دارد یا ترس عجیبش از دزد، همه شبیه آدمی است که از تنهایی دیوانه شده است نه بیماری آلزایمری که ذره‌ذره هویتش را از دست می‌دهد.


شخصیت‌پردازی فیلم هم چندان تعریفی ندارد. آدم‌ها تکلیفشان روشن نیست. عاشقان فیلم طی چند ماه همدیگر را فراموش کرده‌اند و پی زندگی‌شان رفته‌اند، چون پدر و مادرشان این‌گونه خواسته‌اند، عموی ماجرا که خیلی نگران ارث‌ومیراث برادرش است با بیماری زنش متوجه اشتباهات گذشته می‌شود و این بیماری لاعلاج را تاوان کاری می‌داند که با برادرش کرده است، پس به خود می‌آید و درصدد جبران برمی‌آید، دختر نگران هم فقط یک تیپ سطحی است و هیچ نکته شخصیتی خاصی ندارد. بازی‌ها هم سرهم‌بندی شده و بی‌حوصله به نظر می‌رسند. بازگشت معشوق بعد از چندین سال و آوازخوانی خانوادگی همگی تصنعی هستند و فقط حوصله مخاطب را سر می‌برد؛ اما گل سرسبد همه این سرهم‌بندی‌ها و بی‌منطقی‌ها دیالوگ پایانی فیلم است که پوراحمد با یک ابتکار نه‌چندان جالب دیوار چهارم را می‌شکند و رؤیا نونهالی در نقش معشوق گم‌گشته رو به دوربین می‌گوید:

شاید با عشق بتوان آلزایمر را درمان کرد 

شاید با عشق بتوان زندگی چنین بیماری را راحت‌تر کرد، شاید با عشق بتوان با مردی که دوستش داری مدارا کنی، شاید با عشق بتوانی برایش آرامش فراهم کنی، شاید با عشق بتوانی گهگاه جرقه‌ای از خاطرات گذشته‌اش برایش روشن کنی، شاید در فضای یک فیلم فانتزی حتی واقعاً می‌شد با عشق هر بیماری را درمان کرد، اما در دنیای رئالیستی که فیلم در آن روایت می‌شود فکر نمی‌کنم تاکنون موردی گزارش‌شده باشد که با عشق آلزایمر را درمان کرده باشند.
اگر برای تعطیلات پیش رو قصد دیدن فیلمی از شبکه نمایش خانگی رادارید اکیداً توصیه می‌کنم شب یلدا را جایگزین کفش‌هایم کو کنید و کمی خاطره بازی کنید و از بهترین بازی فروتن لذت ببرید.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید