«کودک در زمان» The Child in Time، با رفت‌وبرگشت بین اتفاقات گذشته و حال و نشان دادن ماجرای گم‌شدن دختربچه‌ای، فیلم چالش‌برانگیزی برای دیدن است. ما زندگی بی‌روح حال حاضر نویسنده کتاب کودکان، استیفن لوییس Stephen Lewis (با بازی بندیکت کامبربچ Benedict Cumberbatch) و درعین‌حال صحنه‌هایی از سال گذشته، زمانی که با دخترش کیت بیرون از خانه بودند و او ناپدید می‌شود را می‌بینیم.
با این‌که مرور این صحنه‌ها غم‌انگیز و ناراحت‌کننده است، اما دلیلی برای آن وجود دارد. بیننده متوجه می‌شود که یکی از دلایل فروپاشی زندگی مشترک استیفن با همسر غمگینش جولی (با بازی کلی مک‌دوتالد Kelly Macdonald)، همین اتفاق است. دیدن صحنه‌هایی از سال گذشته باعث می‌شود که بیننده حس بلاتکلیفی استیفن را در زمان حال درک کند و نشان می‌دهد که زمان برای موضوعات احساسی، یک پدیده خطی و روبه‌جلو نیست. ممکن است زمان زخم‌ها را التیام ببخشد، اما همین زخم‌ها ممکن است به دلیل اتفاقات جدیدی دوباره سرباز کنند.
در اینجا حتماً باید به مجموعه تلویزیونی «بازماندگان» The Leftovers، اشاره‌ای کنیم. داستان این مجموعه تلویزیونی در مورد افرادی است که یک‌باره و بدون هیچ نشانه‌ و هیچ توضیحی، ناپدید شده‌اند. این‌که آدم تصمیم بگیرد که با این غم کنار بیاید و زندگی‌اش را ادامه دهد و یا امید داشته باشد و تسلیم نشود، هسته اصلی داستان «کودک در زمان» نیز است. بااین‌حال، اصلی‌ترین تفاوت این مجموعه تلویزیونی و این فیلم در این است که استیفن معتقد است که حتماً می‌تواند کیت را پیدا کند، شاید به این خاطر که خودش را در مورد گم‌شدن او مقصر می‌داند؛ مانند «بازماندگان»، هرکسی که فردی را در زندگی‌اش از دست داده است با داستان «کودک در زمان» نیز همزادپنداری می‌کند. مرگ امری اجتناب‌ناپذیر است، اما این حقیقت تحمل این درد را برای بازمانده‌ها آسان‌تر نمی‌کند. عزاداری کردن و کنار آمدن با از دست دادن کسی، طبق قانون و زمان‌بندی پیش نمی‌رود.
استیفن بوچارد Stephen Butchard، فیلم‌نامه‌نویس «کودک در زمان»، بسیار به داستان رمان، نوشته ایان مک‌ایوان Ian McEwan وفادار بوده است. هر جمله از دیالوگ‌های فیلم به حدی به‌جا و واقعی است که بیننده حس آن را کاملاً درک می‌کند. بازی عالی کامبربچ و مک‌دونالد و نمایش احساساتشان، نیز بسیار دیدنی است. همان‌قدر که تماشای غم و اندوه آن‌ها، بیننده را تحت تأثیر قرار می‌دهد، تماشای تلاش بی‌رمق آن‌ها برای آشتی کردن و احیای رابطه خود نیز قلب بیننده را به درد می‌آورد.
شخصیت چارلز دارک Charles Darke (با بازی استیفن کمپل مور Stephen Campbell Moore) در کتاب، نقشی در فیلم‌نامه بوچارد نیز دارد، اما حضور او به پررنگی این شخصیت در کتاب نیست. کنار آمدن با غم از دست دادن در زندگی دارک نیز نقش مهمی داشته است، اما به نظر می‌رسد یک نکته مهم و اساسی در فیلم ازقلم‌افتاده است. همسر او تلما (با بازی ساسکیا ریوز Saskia Reeves) که در رمان یک فیزیکدان علم کوآنتوم است، در مورد درک موضوع زمان در کتاب نقش مهمی دارد اما این شخصیت در فیلم حرفه دیگری دارد. این زوج نقش مهمی در داستان دارند، اما اهمیت صحنه‌های آن‌ها در فیلم، در دل داستان اصلی گم شده است و به همین دلیل فیلم‌نامه نوشته بوچارد موفق نشده است که به نکته اصلی داستان که عنوان فیلم نیز از آن گرفته شده است، به‌طور کامل و درستی بپردازد.
کارگردان «کودک در زمان»، جولیان فارینو Julian Farino، به‌درستی از تمام نود دقیقه فیلمش برای خلق داستانی مفهومی و تأثیرگذار استفاده کرده است و به‌آرامی و بدون هیچ عجله‌ای مخاطب را به نقطه‌ای که استیفن به آرامش می‌رسد، می‌برد. همان‌طور که ما تغییر حال استیفن از خشم و ناراحتی و غم، به بی‌حسی را می‌بینیم، موسیقی فیلم نیز از آواهایی بلند و خشن به موسیقی آرام پیانو تغییر پیدا می‌کند و دوباره اوج می‌گیرد و دوباره و دوباره. این‌ اتفاق دو جنبه زندگی استیفن را به نمایش می‌گذارد: دیدن دنیایی واقعی و دنیایی که از پس نقابی که در اینجا غم و اندوه است، آن را تجربه می‌کند. تمام حواس استیفن همیشه سرجایش نیست و درنتیجه در صحنه‌هایی او را سردرگم، ایستاده در چارچوب در و خیره به نقطه‌ای، می‌بینیم.
برای فهمیدن درست «کودک در زمان»، باید این حس بیگانه شدن با همه و همه‌چیز و تلاش برای پیدا کردن معنی در زندگی را درک کرد. بیننده باید همراه با استیفن این دوران سخت و تنهایی را سپری کند، چراکه تنها با گذراندن دوران درد و سردرگمی است که می‌توان به آرامش رسید. امید وجود دارد، بازمانده‌ها چیزی برای ادامه زندگی دارند و «کودک در زمان» بر اساس همین ایده، داستانی زیبا و باظرافت را روایت کرده است.
این مطلب از نوشته هان نوین Hanh Nguyen در سایت ایندی‌وایر Indiewire گرفته شده است.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید