قسمت ششم فصل آخر «شهرزاد» آن‌قدر پرحادثه و نفس‌گیر بود که به‌جرئت می‌توان این قسمت را یکی از مهم‌ترین و بهترین قسمت‌های مجموعه «شهرزاد» دانست. بااینکه در این قسمت شهرزاد نقش چندانی ندارد، اما همه هیاهو و آشوبی که می‌بینیم، به‌شدت یادآور قسمتی از فصل اول است که در شلوغی‌های کودتای بیست‌وهشت مرداد، فرهاد دستگیر می‌شود و همان اتفاق نقطه عطفی می‌شود در جریان کلی روایت و سرنوشت تمام کاراکترها را رقم میزند. درست مثل بار قبلی که جبر زمانه شهرزاد و فرهاد را از هم جدا کرد، این بار هم با یک نقطه عطف حساس در مسیر روایت روبرو هستیم. همان‌گونه که فرهاد در فصل اول با وساطت بزرگ آقا از جوخه اعدام نجات پیدا می‌کند و تمام هم‌رزمانش کشته می‌شوند، این بار هم با چیزی که بیشتر شبیه یک معجزه است، فرهاد در حالی نجات پیدا می‌کند که تمام دوستانش درراه عملی کردن نقشه جسورانه وی برای فراری دادن دکتر مصدق کشته می‌شوند. درست در لحظه‌ای که فرهاد دستگیر می‌شود، تصویر کات می‌شود به شهرزاد که انگار از خواب آشفته‌ای بیدار شده است.

 حال‌آنکه درواقع تمام این مدت و کنار فرهاد بودن، خواب خوشی بوده که با دستگیری فرهاد و سایر اتفاقاتی که در این قسمت دیدیم، تمام‌شده است و وقت بیدار شدن رسیده است و از این به بعد شهرزاد است که باید یک‌تنه به جنگ سرنوشت برود.
در سوی دیگر ماجرا، هاشم و سفرش به کاشان بود که فاجعه‌بار و خونین به پایان رسید. همان‌طور که پیش‌بینی می‌کردیم، هاشم دماوندی، با بازی مهدی سلطانی سروستانی، اولین کاراکتری بود که از میان کاراکترهای اصلی این مجموعه در فصل سوم خداحافظی کرد و مرگ نابهنگام و ناجوانمردانه‌اش، نه‌تنها داغی جدید برای شهرزاد و خانواده‌اش است که مخاطب را هم به‌شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد و یکی از مهم‌ترین و کاریزماتیک‌ترین کاراکترها از روایت حذف می‌شود. مرگ هاشم در حالی اتفاق می‌افتد که اصغری، پادوی وی، بالاخره دل به دریا میزند و به عشق میترا، دختر هاشم اعتراف می‌کند و رضایت نسبی او را جلب می‌کند تا کشته شدن هاشم و نوچه‌اش دراماتیک‌تر و تراژیک تر از هرزمانی باشد، مخصوصاً که اصغری تنها کسی نیست که به عشقش اعتراف کرده است و هاشم شب قبل از عزیمت از قرص قمرش برای فرهاد گفته است و این مرگ می‌تواند وصال نهایی هاشم و بلقیس باشد. موسیقی که روی این سکانس پخش می‌شود درحالی‌که رضا کیانیان در نقش شاپور بهبودی، فرمان تیراندازی عواملش را به هاشم و اصغری صادر می‌کند، هوشمندانه و به‌جا انتخاب‌شده است. بهبودی که در جایگاه قاتل ایستاده در کمال مفلوک بودن، بدبختی و حقارتش را به رخ می‌کشد وقتی عاجزانه اشک می‌ریزد، آن‌هم برای عشقی که هیچ‌وقت وجود نداشته است و کینه همه‌سال‌های زندگی‌اش را با کشتار و خون تخلیه می‌کند. هاشم اما در جایگاه مقتول، درحالی‌که آخرین نفس‌هایش را می‌کشد، در کمال وقار و آرامش تسلیم سرنوشت می‌شود و ابهت و شکوهمندی کاراکترش را بار دیگر به رخ می‌کشد.
بهبودی هم کم‌کم دارد تبدیل به یک ضدقهرمان کامل در جریان روایت «شهرزاد» می‌شود. در سینمای مدرن، هویت ضدقهرمان با مشکلات روحی و روانی و بحران‌های کودکی گره‌خورده است و گرچه قباد، با بازی حیرت‌آور شهاب حسینی، یک ضدقهرمان بسیار دوست‌داشتنی در روایت «شهرزاد» است که شاید حتی از فرهاد به‌عنوان قهرمان این روایت بیشتر با مخاطب ارتباط برقرار می‌کند (یکی دیگر از ویژگی‌های ضدقهرمان در سینمای مدرن)، اما بهبودی شمایل کامل یک ضدقهرمان ترسناک را به خود می‌گیرد که پشت لبخند همیشگی‌اش و کلام شیرینش، خنجری آخته دارد که هر آن ممکن است آن را به کار گیرد. بهبودی با ظاهری دوستانه و حتی روشنفکرانه که موسیقی غربی گوش می‌دهد و رمان‌های خارجی را می‌خواند، همیشه قبل از قربانی کردن طعمه‌اش از داستان کودکی‌اش می‌گوید و به بیننده نشان می‌دهد که این کاراکتر روی خط باریکی بین جنون و عقلانیت راه می‌رود و از سقوط به ورطه جنون هیچ ترسی ندارد. مشخصاتی که شاید بهترین نمودش، کاراکتر دوست‌داشتنی اما موحش جوکر در «شوالیه تاریکی» کریستوفر نولان باشد که هر بار قصه‌ای متفاوت از چرایی زخم صورتش می‌گوید. مسلماً کاراکتر بهبودی به آن پختگی نیست اما یکی از بهترین ضدقهرمان‌هایی است که دنیای سینمایی ایران به خود دیده است و این درخشش بدون بازی رضا کیانیان امکان‌پذیر نبود.
به‌هرحال با پایان قسمت ششم و دستگیری فرهاد که به نظر نمی‌رسد این بار راه نجاتی داشته باشد و کشته شدن هاشم، اکنون تنها زنان باقی‌مانده‌اند که یک‌تنه به جنگ اژدهای دو سر یا شاید بهتر است بگوییم چند سر، بروند. همبستگی شیرین و شهرزاد، در این موقعیت و تقابل آن‌ها با اکرم که اکنون در کنار سروان آ پرویز راه نجات را می‌جوید، جنگی زنانه و جذاب را نوید می‌دهد.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید