خطر لو رفتن داستان

دختر یک خانواده سنتی/ مذهبی قصد دارد برای تولد دوستش از آبادان عازم تهران شود و برای این کار نیاز به اجازه و مجوز پدرش دارد. پدری کم‌حرف و سختگیر که به او اجازه نمی‌دهد و دختر را وا می‌دارد بدون هماهنگی وارد تهران شود. همه‌چیز طبق نقشه پیش می‌رود تا اینکه پرواز برگشت دختر به آبادان کنسل شده و این آغازی می‌شود بر مسئله و بحران فیلم. به نظر شروع درگیر کننده‌ای برای یک فیلم سینمایی است. پر از مسیر و نقطه عطف و حادثه. داستان پدر در جستجوی دختر گمشده همیشه جذاب بوده اما در «دختر» رضا میرکریمی خبری از جذابیت نیست. با یک داستان قابل پیش‌بینی و خسته‌کننده مواجه‌ایم که دستمایه پر تعلیق اولیه را حرام می‌کند و یک فیلم دمده و ابتدایی را سبب می‌شود. فیلمی که ادای انتقاد به پدر را درمی‌آورد اما در تمام لحظاتش، ترسان و محافظه‌کار جانب او را می‌جوید. فیلمی که ادعای تجدیدنظر در تربیت سنتی و اصلاح آن را دارد اما شبیه به فیلم‌های قراردادی پیشین در یک ناپایان همه‌چیز را با اندوه و اشک‌های مرد مگو تمام می‌کند تا این‌گونه مثلاً حزن قراردادی پدر مرهمی باشد بر آسیب‌هایی که بر خواهر روا رفته و انتظار دختر را می‌کشد.

daughter

میرکریمی البته بنا بر پسند بازار اسم فیلمش را دختر گذاشته اما درستش این بود که نام پدر را بر آن می‌نهاد. صرف‌نظر از اینکه شناخت او از دنیای دخترانه، زندگی و مسائل آنان در حد صفر است، به لحاظ عاطفی هم دل در گروی پدر فیلمش دارد و به او حق می‌دهد. در حقیقت فیلم‌ساز کورمال کورمال سعی می‌کند ادای شناخت را دربیاورد و راوی مسئله‎ای امروزی باشد، غافل از آنکه زندگی او در حریم امنی مشابه شخصیت اصلی فیلمش، شناختش را زائل کرده است.

منظور از حریم امن، رویکرد عقب‌افتاده‌ای است که میرکریمی در نسبت با فرم‌گرایی در فیلم‌هایش اتخاذ می‌کند. زندگی در جهان واژه‌ها و ایده‌های قلمبه‌سلمبه. ایده‌های مرعوب‌کننده روی کاغذ اما فاقد انرژی و شور زندگی روی پرده سینما. میرکریمی دو دهه پیش فیلمی تند و خطرناک ساخت به نام «زیر نور ماه»؛ بهترین فیلمش. پر از درد و گیر و چرک. پر از معصومیت‌های دست‌نخورده و تباه‌شده. فیلمی مهم در تاریخ سینمای بعد از انقلاب من‌باب بررسی مناسبات سیاسی/ اجتماعی جامعه ایران. فیلمی که در آن کارتن‌خواب‌ها باخدا حرف می‌زدند و شکوه می‌کردند و طلبه‌ای جوان را به مشاهده زندگی وا‌می‌داشتند. میرکریمی اما فیلم به فیلم از خودش دورتر شد و به‌جایی رسید که مردان اصلی دو فیلم آخرش رسیده‌اند؛ لال‌بازی، سکوت، چیزی نگفتن و ادای فرم را درآوردن. طبیعی هم هست. وقتی فیلم‌ساز صراحت را درز می‌گیرد تا فرم‌گرایی کودکانه را در آغوش بگیرد، وقتی تردید واقعی یک طلبه برای پوشیدن یا نپوشیدن لباس، جایش را به استعاره‌های کهنه و نخ‌نمای سینمای درجه سه هنری می‌دهد، باید هم انتظار سکوت و لال‌بازی را داشت. چیزی برای گفتن وجود ندارد. آخرین بارقه‌هایش در «خیلی دور خیلی نزدیک» بود. درصحنه به‌یادماندنی گفتگوی پدر با پسر در آستانه مرگ در پناه نور مهتاب و همراهی اشک‌های روان. جایی که هنوز ویروس سینمای درجه سه هنری در کالبد فیلم‌ساز ریشه ندوانده بود و او شجاع و بدون ترس از اتهام‌های عوامانه سانتی‌مانتال در حال نواختن احساسات تماشاگرش بود. کاری که هر فیلم‌ساز خوبی باید انجام دهد و سید رضا میرکریمی در چهار فیلم آخرش در انجام آن ناتوان بوده است. فیلم‌هایش عاری از احساسات و زیست آدمیزادی شده‌اند و به‌جای آنکه برای تماشاگران فیلم بسازد در جستجوی راضی کردن محافل روشنفکرانه و جشنواره‌ها است. برای همین تماشا و تحمل فیلم‌های میرکریمی کار بسیار سخت و طاقت‌فرسایی شده است. از «به همین سادگی» که کپی درجه دهم فیلم‌های شانتال آکرمن و برادران داردن است و «یه حبه قند» که از فرط نمادین بودن تبدیل به مقاله سیاسی شده تا فیلم بی‌معنی و توهین‌آمیز «امروز» که با عاریه گرفتن حاج کاظم او را بدل به گوینده اخبار ناشنوایان کرده بود.

Ye-Habbe-Ghandدر این میان «دختر» با انتظار و تعلیقی که در ابتدا به وجود می‌آورد وضع بهتری دارد که البته با استراتژی غلط روایت و از جایی که وارد خانه عمه (مریلا زارعی) می‌شود کلاً همه‌چیز را از بین می‌برد و فیلم را به نمونه‌ای بارها دیده‌شده تحت لیسانس فیلم‌سازان روشنفکر مسلمان بدل می‌کند. جایی که عمه غصه می‌خورد، پدر در خفا اشک می‌ریزد و دختر نادان بابت اشتباهش پشیمان و نادم است. اینکه عمه معادل دیروز دختر است و این را باید چالش پدر در فهم روابط انسانی در نظر بگیریم تیر خلاصی است که فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان به سر فیلمشان شلیک می‌کنند. این اوج ساده‌انگاری در فیلم‌های متأخر میرکریمی است.

پل شریدر را همه می‌شناسند. یکی از بزرگ‌ترین فیلم‌سازان، فیلم‌نامه‌نویسان و منتقدان تاریخ سینمای آمریکا و جهان. کسی که وقتی فیلم‌نامه «راننده تاکسی» را فروخت شب‌ها در ماشینش می‌خوابید و محشور فقرا و حاشیه‌نشینان بود. چند سال بعد که برایش فرصت فیلم‌سازی فراهم شد فیلمی ساخت بنام «هاردکور» که جزو فیلم‌های خوبش نیست.

در آن فیلم پدری (جرج سی اسکات) در جستجوی دختر گمشده‌اش وارد جریانات و محافل زیرزمینی می‌شد و حسی از در جهنم بودن را تجربه می‌کرد. پل شریدر درباره چیزی فیلم ساخته بود که از آن تا حدی شناخت داشت و فراتر از آن جسارت غلتیدن در آن به قیمت بدنامی را هم داشت. فیلمی که به تماشاگرش احساس وحشت و خطر می‌داد چون داشت درباره موضوعی خطرناک صحبت می‌کرد. برعکس «دختر» که از فرط پاستورال بودن تماشاگرش را به قهقهه می‌اندازد.

Hardcore کسی از رضا میرکریمی انتظار ندارد که شب‌ها در ماشینش بخوابد یا حریم امن ثروت و قدرت را رها کند. این‌ها به خودش مربوط است؛ اما ازآنجاکه زیست فیلم‌ساز وارد فیلمی که می‌سازد، می‌شود و لحن و روحیه و همه‌چیز را تحت تأثیر قرار می‌دهد، واضح و مبرهن است که باید او در همه‌چیز تجدیدنظر کند. این فیلم‌های لوس و باسمه‌ای نه کسی را سرگرم می‌کنند و نه احساساتی را برمی‌انگیزند. انگار در حال تماشای هیچی هستیم. آیا باید میرکریمی را همچون معادل یک نسل قبل‌ترش مجید مجیدی، یک فیلم‌ساز تلف‌شده بدانیم؟ یا نه کسی که «زیر نور ماه» را ساخته، قرار است از این دوران سطحی «فرم‌گرایی» عبور کند و متناسب با تربیت و فهم و شناختش فیلم ‌بسازد؟

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید