قانون مور (Moore) در اساس این نظریه را مطرح می‌کند که پیچیدگیِ پردازنده‌های کامپیوتر هر دو سال، دو برابر می‌شود. همین مورد درباره‌ی «مظنون» نیز صادق است که توطئه‌های جذابش را نصف کرده تا یواش‌یواش از یک پروژه معمولی با زیبایی بصری شیک و جذاب (اطلاعات مهم از طریق دستگاه‌های نظارتی متعدد منتقل می‌شوند) به سمت فیلمی اکشن-هیجانیِ محض به همراه قسمت‌های مستقلِ و پر از پیچیدگی در طول روند هر فصل، برود.
این برنامه موفق شده شخصیت‌های اصلیِ کم‌حرفش را از طریق بازگشت به گذشته بسط و گسترش دهد. ما پیشامدی را که باعث شد جان ریز (John Reese) با بازی جیم کاوییزل (Jim Caviezel)، از سازمان سیا جدا شود را دیده‌ایم؛ او حالا بیش از فقط یک مردِ کت‌شلوارپوش است، هرچند هنوز عموماً و تقریباً به شکلی خنده‌دار این‌طور توصیف می‌شود. همین موضوع در مورد پشتیبان میلیاردر او، هرولد فینچ (Harold Finch) با بازی مایکل امرسون (Michael Emerson) نیز صادق است. حالا که بدبینی و آدم‌ربایی‌های متعددِ او را (به همراهیِ سگ مهاجمِ دوست‌داشتنی) دیده‌ایم، از انزوای خودخواسته‌اش بیرون کشیده شده و دیگر دست‌نیافتنی و عجیب‌وغریب نمی‌نماید. حتی ‘ماشین’ نادیده‌ای که «مظنون» هر هفته را مثل یک چالز تاونسندِ (Charles Townsend) مکانیکی پخش می‌کند، داستانی دارد که بر خودمختاری و توانایی تقریباً ترسناک او بر تغییر و تکامل تأکید می‌کند. گنجاندن شخصیت‌هایی چون کارتر (Carter) با بازی تاراجی پی هنسون (Taraji P. Henson) و فاسکو (Fusco)، کارآگاهان پلیس شهر نیویورک در داستان اصلی سرانجام به سود فیلم تمام‌شده، چراکه دیدن این دو به‌قصد کمک به ریز بسیار جذاب‌تر از دیدن آن‌ها برای لو دادن او برای اجرای خودسرانه‌ی عدالت است.

به‌طور خلاصه، این دو شخصیت در حال حاضر واقعاً محبوب‌اند؛ به‌قدری که گاهی شادی حاصل از یک هفته‌ی دیگر (یک قسمت از سریال) وقت گذراندن با آن‌ها به تحمل بعضی از صحنه‌های کلیشه‌‌ای یا زیادی دسیسه‌آمیز قسمت‌های این سریال می‌چربد. تعریفِ درست‌ترِ این نقش‌ها همچنین به نویسندگان کمک کرده تا با اعتمادبه‌نفس این دو شخصیت که به‌طور متناوب در فیلم ظاهر می‌شدند را به‌عنوان اعضای تمام وقت در برنامه جای دهند. سامانتا شاو (Sarah Shahi) رذل، غیرقابل پیش‌بینی و بسیار مفید است. قاتلی آتشین‌مزاج که به‌اندازه‌ی ریز مبهم نیست؛ همین‌طور هم روت (Root) با بازی ایمی اکر (Amy Acker) ترکیب شسته رفته‌ای را با فینچ ارائه می‌دهد. او در عین حال که با منطق محض و حسابگری بی‌رحمانه‌ی فینچ برابری می‌کند، به «ماشین» هم -که رابطه‌ی نزدیکی با او برقرار کرده و خداواره‌اش می‌داند- اعتقاد دارد. این دو دورنمای ضروری‌تری را به فصل سوم اضافه می‌کنند؛ از سبک‌سری بیرحمانه‌ی مدلِ شاو گرفته تا کیشِ فن‌گرایانه‌ی توسعه‌یافته‌ و جامعه‌ستیز روت.
تنها چیزی که در «مظنون» دستخوش تغییر نشده، پرونده‌های معمول است. با توجه به تعداد بالای داستان‌های پلیسی موجود، پیدا کردن جرم‌های جالبِ جدید می‌تواند دشوار باشد، به‌خصوص هنگامی‌که قصد غافلگیر کردن مخاطب را با یک پیچیدگی داستانی داشته باشند.این بدان معناست که بعضی قسمت‌ها، مثل قسمت «شک معقول»Reasonable Doubt از فرضیه اولیه‌ی سریال فراتر نمی‌روند: ماشین به ریز و فینچ یک ‘شخص’ جدید می‌دهد، اما به آن‌ها نمی‌گوید که این شخص قربانی است یا مجرم. پس از بیست دقیقه، فرد مظنون این قسمت، ونسا وتکینز (Vanessa Watkins) با بازی کثلین رز پرکینز (Kathleen Rose Perkins) می‌خواهد با تقلیدی از فیلم « فراری» Fugitive ثابت کند شوهرش را نکشته، با تقلید از «مظنون همیشگی» Usual Suspects، به ریز کلک می‌زند و آشکار می‌شود که او در حال اجرای یک کار دوپهلو و فریب‌کارانه است: شوهرش درواقع نمرده اما او قصد دارد که او را بکشد! کمی احمقانه و خسته‌کننده است، به‌خصوص اگر با این نوع داستان‌ها آشنا باشید: باید به‌اندازه‌ی «قصر» Castle که شخصیت اصلی‌اش –یک نویسنده- همیشه درباره‌ی باورپذیر بودن داستان اظهارنظر می‌کند، با جنبه باشید تا بتوانید داستان و باورپذیری‌اش را تحمل‌کنید.
قسمت‌هایی مانند «زن کُش» Lady Killer, بسیار بهتر هستند، هم خلاف انتظار پیش می‌روند و هم در آن‌ها به شخصیت‌ها ارتباطی شخصی داده می‌شود. در این قسمت، کارتر، شاو و زویی (Zoe) با بازی پگ ترکو (Paige Turco) به یک کلاب می‌روند و به امید این هستند که قاتل به سمت آن‌ها برود اما متأسفانه هیچ‌کدام هنگام به دام انداختن قاتل سریالی مشکوک، وارن کول (Warren Kole)، سرحال و قبراق نیستند (گویی خود واقعی‌شان نیستند)، اما مثلاً جایی که به مقایسه‌ی سلاح‌های مخفی‌شان می‌رسد، بسیار بسیار راحت‌تر و قابل باورترند.اولین قسمت فصل، «آزادی» Liberty، حتی زحمت پیش رفتن با هسته‌ی مرکزی داستان را به خود نمی‌دهد. از کنار عملیات قاچاق نیروی دریایی می‌گذرد تا وقت بیشتری را با شخصیت‌هایش بگذراند: فاسکو، دستپاچه، با یک بمب جار و جنجال به پا کرده؛ ریز، فینچ را با خونسردی و بی‌تفاوتی به اولین سازنده‌ی دیگ بخارش معرفی می‌کند؛ یا شاو که گرسنگی مداومش بیشتر از جسدهای پخش شده در زیر پایش آزارش می‌دهد (به ریز می‌گوید « باید برام یه استیک بگیری.»)
سریال «مظنون» زمان‌هایی از همیشه بهتر است که به موضوعات پیشرو اتکا می‌کند؛ مانند بحث و گفتگوهای فلسفی یا اخلاقی درباره‌ی نظارت (مثل قسمت «چیزی برای پنهان کردن نیست» Nothing to Hide که در آن گروهی تروریست را که به دنبال حفظ حریم شخصی هستند، معرفی می‌کند) و نمایش محدودیت‌ها میان آنچه ماشین به‌تنهایی قادر به انجام رساندن آن است (هک کردن تقریباً همه‌چیز) و آنچه تنها کسی مثل شاو می‌تواند انجام دهد. میزان سیر صعودی سریال برای متحول‌شدن، ارتباط مستقیم با میزان خواست و توانایی آن برای بیرون ریختن بعضی از داستان‌ها و شخصیت‌های قدیمی، به‌ویژه آن‌هایی که با مشکلِ کهنه و تکراریِ فساد پلیس مرتبط‌‌‌ است، دارد. هرچه باشد، کامپیوترهای قانونِ مور نشان می‌دهند که بیشتر، مسلماً از کمتر به وجود می‌آید (همه‌ی مشکلات از مسائلی خرد و کوچک به وجود می‌آیند).

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید