سالها پیش، در یک دنیای زیرزمینی که در آن درد و رنجی نبود، شاهزاده خانمی زندگی می کرد که همیشه رویای دنیای آدم ها را در سر داشت. او رویای آسمان آبی، نسیم آرام و آفتاب تابان را می دید. تا اینکه یک روز که نگهبانان غافل ماندند، شاهزاده خانم فرار کرد. در دنیای بیرون، درخشندگی نور، چشمانش را کور کرد و ذهنش را از هرگونه خاطره گذشته پاک نمود. او از خاطر برد که چه کسی بوده و از کجا آمده است. بدنش از سرما و بیماری و درد، رنج می کشید تا سرانجام باعث مرگ او شد. پدرش، پادشاه همان دنیای زیرزمینی، همواره باور داشت که روح دخترش باز خواهد گشت، شاید در جسمی دیگر، مکانی دیگر و زمانی دیگر؛ و از همین رو در انتظارش ماند تا آخرین نفسش بیرون بیاید تا دنیا از چرخش باز ایستد…»
برای تماشای این فیلم در نماوا بر روی عکس کلیک کنید

برای تماشای این فیلم در نماوا بر روی عکس کلیک کنید

«هزارتوی پن» یا «هزار توی فان» فیلم فانتزی سیاه (نویسنده و کارگردان) دل تورو کارگردان مکزیکی تبار، این بار به دنیای افسانه‌ای جن و پری روی آورده و ما رو به جهانی خیالی رهنمون می‌کند، تا هرچه بیشتر بافضای رئالیستی دوران دیکتاتوری فرانکو آشنا شویم. فیلم همواره بین دو دنیای خیال و واقعیت دوشادوش هم در حرکت است. افلیا قهرمان داستان ما برای گریز از دنیای خشن و بیرحم بیرون به دنیای سراسر خیالی خود پناه می‌برد، هزارتویی انباشته از ترس و ماجرا، خیال و واقعیت. فیلم از سال ۱۹۴۴ آغاز می‌شود، افسر سادیسمی قصه، کاپیتان ویدال که به عنوان همسر مادر دخترک داستان به عنوان یکی از نیروهای وفادار فرانکو (دیکتاتوری فرانکو در دوران جنگ جهانی دوم) در پی نابودی گروه های پارتیزانی آزادی خواه و انقلابی اسپانیا در منطقه مستقر شده است. با توجه به تصاویر ابتدای فیلم و نمای معکوس از بینی خون آلود دختر و نریشن ابتدای متوجه می‌شویم افلیا همان شاهزاده فراری در قلمرو پادشاهی زیرزمینی پدرش است که حالا به دنیای انسان ها وارد شده است. داستان فیلم سریعا به دنیای خیال پیوند می‌خورد تا جایی که افلیا با فان (پن موجودی افسانه ای با بدنی نیمی انسان نیمی بز) روبرو می‌شود، موجودی ترسناک و کریه المنظر که در ابتدای ساکن تصور اینکه موجودی راه گشا باشد کمی سخت به نظر می‌رسد و آغاز ماجرا های افلیاست برای بازگشت به دنیایی که به آن تعلق دارد. ماموریت های پیش رو. به موازات دنیای فانتزی افلیا، شاهد روایت درگیری های کاپیتان ویدال با گروه های آزادی بخش اسپانیاست. در خلال فیلم با مرسدس آشنا می‌شویم، خدمتکار و نفوذی نیرو های آزادی بخش در بین نیروهای ویدال و تنها فردی که افلیا بعد از مادرش به او اطمینان دارد. لالایی های مرسدس برای افلیا به عنوان تم اصلی در سرار فیلم به عنوان موسیقی متن به گوش میرسد موسیقی این فیلم که براساس یک لالایی و توسط خاویر ناواره ساخته شده، نامزد دریافت جایزه اسکار شده است.فیلم مالامل از نماد ها و انگاره های اسطوره ایست، طرح قرمز روی دفتر که به لکه خون تبدیل میشود و خبر از حال بد مادر می‌دهد، درختی که قورباغه ساکن بود، نگاره بالای تخت مادر، تمام به شکل رحم زن و انگاره ای روحانیت دختر.



مرد رنگ پریده که با پوستی شل و کشیده با چشمانی در دست، اسطوره ایست شیطانی در فرهنگ اسطوره ای ژاپن به اسم ته_نو_مه (در صحنه رویارویی دختر با نقاشی دیواری کشتار مرد رنگ پریده با کفش های انباشته شده کودک های قربانی روبرو می‌شویم که متبادر کننده همان کفش های قربانی های اردوگاه های رژیم نازیست) که از منظری دیگر نمونه ایست از رژیم فاشیستی دوران فرانکو و ثروت انباشته شده از طرف آنهاست که بی‌شباهت به صحنه ضیافت کاپیتان فرانکو و یارانش نیست. در واقع با توجه به صحبت دل تورو مبنی بر اینکه نقاشی های فرانسیس گویا یکی از مهم ترین منبع الهامش (مخصوصا نقاشی ساتورن پسرش را می‌بلعد) بوده، می توان نتیجه گرفت کرنوس یکی از اساسی‌ترین رکن‌های پیش برنده داستان است.

کرنوس به عنوان ۱۲ تیتان به وجود آمده از هم آغوشی گیا و اورانوس بعد از سرنگونی پدرش به سلطنت خدایان رسید و از ترس سرنوشتی مشابه فرزندان به دنیا آمده خویش را میبلعید تا زمانی که زئوس با همکاری مادرش رئا با از بین بردن پدرش به سلطنت میرسد. این دقیقا حالت سادیسمی کاپیتان ویدال و حکومت فاشیستی آن دوران است. در اصل کرنوس نه به خاطر گشنگی و نه به خاطر طعم لذیذ فرزندانش بلکه از ترس گرفته شدن قدرت دست به کشتار میزد، ترسی که همواره در وجود کاپیتان فرانکو و یارانش برقرار بود.

pans-labyrinth-3هزارتوی پن برای اولین بار سال ۱۹۹۳ در ذهن دل تورو شروع به ریشه دوانی کردو از آن موقع بود که نقش ها و ایده های او بر روی دفتری که همیشه حمل میکرد نقش بست. دفتری که در آغاز پروسه تهیه فیلم در تاکسی های لندن گم شد و و این زمانی بود که دل تورو مجبور شد برای بازیگر نقش ویدال از حفظ داستان را تعریف کند: موقعی که بعد از دو ساعت و خرده ای حرفش تموم شد شگفت زده شدم، اون تمام جرئیاتو با ریز ترین مسئله هارو برام تعریف کرد. وقتی آخرش پرسیدم متن نمایشنامه کجاست گفت فعلن هیچی نوشته نشده تعجب کردم ولی وقتی آخرش متنو برام فرستاد باورم نمیشد که همه چیز هایی برام طی اون دوساعت تعریف میکرد دقیقا روبروم بود.


البته قسمتی از فیلم، نمای کوتاهی که گل رز حاوی عصاره جاودانگی روی کوهی پر خار نشان داده میشود به علت کسری بودجه کوتاه شد و به کلی قسمت اژدهای محافظ کوه از داستان حذف شد. با وجود اینکه بار ها از طرف کمپانی های آمریکایی بودجه دوبرابر پیشنهاد شد (در قبال اینکه زبان فیلم انگلیسی باشد) دل تورو هیچ گاه قبول نکرد و همواره با مجموعه ای تماما مکزیکی اسپانیای کار کرد زیرا فیلم را بومی می‌دانست. با این وجود داگ جونز بازیگر نقش فان و مرد بی رنگ تعریف میکنه: زبان اسپانیایی بلد نبودم و مجبور بودم به این خاطر دیالوگ های خودم و دختررو حفظ کند. موقع گریم شدن برای مرد بیرنگ پنج ساعت زیر دست گریمور بودم و فقط از سوراخ بینی می‌تونستم بیرونو ببینم و ادامه میده: هنگام تبدیل شدن به فان هرشاخ معادل پنج کیلو وزن داشت و گوش های سرم انقدر صدا میداد که هیچی نمی‌شنیدم.

دل تورو با توجه به تجربه فیلم قبلی به این نتیجه رسید که خودش فیلم رو زیرنویس کند و به تنهایی اینکارو کرد.در پایان، فیلم سوال های گوناگونی برای مخاطب مطرح میکند اما نکته بارز هشداری است که سراسر فیلم بازگو میشود، جنگ نه تنها از دنیای آدم بزرگ ها را تهدید جانی و مالی میکند، بلکه هرچه بیشتر زخم های عمیقی بر پیکر کودکان میگذارد و دنیا انقدر ها هم رویایی و پایان خوش نیست.
فیلم در اولین نمایشش در کن ۲۰۰۶ (سالی که وون کاروای دوست داشتنی به عنوان ریس داوران و اعضایی مانند ساموئل جکسون، مونیکا بلوچی، تیم راث، هلنا بونهام کارتر و غیره حضور داشتند) بعد از اتمام فیلم به مدت ۲۲ دقیقه مورد تشویق قرار گرقت (یکی از طولانی ترین ها در کن)، بعد از پخش عمومی به تعداد بیشماری از جوایز دست یافت چهار جایزه اسکار از جمله اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان را دریافت کرده است. همچنین برنده جوایز بفتا شده و در مقوله‌های مختلف، جوایز متعدد «گویا» (معادل اسپانیایی اسکار) را از آن خود کرده است.

در آخر با موضوعی که ۱۰ سال پیش به هنگام نمایش فیلم راجر ایبرت بر روی آن دست گذاشت حرف رو به پایان می‌بریم:

Isn’t it time to start talking about a New Mexican Cinema, not always filmed in Mexico but always informed by the imagination and spirit of the nation? Think of Del Toro’s remarkable films, and then consider too Cuaron’s “Children of Men,”Harry Potter and the Prisoner Of Azkaban” (the best-looking Potter film), “Great Expectations” (an overlooked masterpiece) and “Y Tu Mama Tambien.” Or Inarritu’s “Amores Perros,” “21 Grams” and “Babel.”

شخصا انقدر متن و لحن اورجینال ایبرت زیباست که حیف واقعا ترجمه بشود، ولی به هر حال به خاطر اینکه بلاگ ما یک بلاگ تماما فارسی زبان ِ ، بر اساس روال تا جایی که نوانایی نگارنده اجازه می‌دهد با  حفظ موجز بودن کلام ایبرت فقید این نقل قول رو به فارسی بر می‌گردونیم:

متولد مکزیک ،به‌مثل دوستان بااستعداد و معاصرش،آلفونسو کوارون و الخاندرو اینیاریتو،در خارج و داخل کشورش تجربه کار دارد.آیا اکنون این زمانی برای آغاز صحبت درمورد سینمای نوین مکزیک ،که همیشه در مکزیک فیلم برداری نشده،اما همواره بخاطر روح جمعی و نخیل کار قابل‌شناسایی است، نیست؟

به یاد فیلم های ستودنی دل تورو و همچنین کوران ،فرزندان انسان ،هری پاتر و زندانی آرکابان(بهترین در مجموعه فیلم های هری پاتر)،آرزو‌های بزرگ(یک شاهکار نادیده گرفته شده)، و مادرت را هم، یا ایناریتو،عشق سگی،۲۱ گرم و بابل.

 

این فیلم بی نظیر را  می‌توانید با دوبله اختصاصی در نماوا تماشا کنید.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید