مهدی گلستانه فیلم‌ساز و تهیه‌کننده جوانی است که این روزها نامش بیشتر به‌واسطه تهیه‌کنندگی مجموعه «عاشقانه» بر سر زبان‌هاست. در کارنامه فیلم‌سازی‌اش هم سه فیلم بیشتر وجود ندارد، «دردسر بزرگ»، «نازنین» و «نقطه کور». دو فیلم اولی که بیشتر برای گیشه ساخته‌شده‌اند و سومی هم علیرغم حضور در سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر، چندان موفق نبود. ترکیب بازیگران «نقطه کور»، پوسترهای و آنونس‌های تبلیغاتی همه حاکی از آن است که با یک فیلم گیشه‌ای طرف هستید؛ اما ورای همه این نشانه‌ها، نامی است که می‌تواند ترغیبتان کند تا سومین فیلم گلستانه را ببینید و درنهایت پشیمان نشوید. احسان بیگلری که به‌تازگی «برادرم خسرو» را روی اکران داشت و توانست نظر مثبت اکثر منتقدین را جلب کند و با مخاطبان هم ارتباط خوبی برقرار کند در «نقطه کور» نویسنده است. وقتی هم به تماشای فیلم بنشینید کاملاً ردپایش را در فیلم حس می‌کنید.
«نقطه کور» از آن دسته فیلم‌هایی است که کاملاً به دو بخش مجزا تقسیم می‌شود؛ یکی آنچه در میان برگه‌های فیلم‌نامه بیگلری بوده است و دیگری عینیتی که در فیلم می‌بینیم. لایه سطحی و ظاهری فیلم، روابط عاشقانه و پر چالش چند زوج است و نقطه عطفش هم مردی شکاک به نام خسرو است که از سفر کاری طولانی برگشته و همه ذهنیت‌هایی که در این مدت داشته است، به حقیقت پیوسته است. در ادامه فیلم، گسترش تردیدهای این مرد نسبت به همسرش با ماجرایی که پسر کوچکش تعریف می‌کند پیچیده‌تر می‌شود و دعواهای زن‌وشوهری شکل می‌گیرد و رازهایی مگو فاش می‌شود؛ اما نگذارید این لایه سطحی و داستان کلیشه‌ای گولتان بزند، «نقطه کور» مانند «برادرم خسرو» یک درام روان‌شناختی است که بر مبنای فردیت کاراکترها و فضای ذهنی‌شان در ارتباط با دیگر کاراکترها شکل‌گرفته است.
نمی‌توان انکار کرد که «نقطه کور» صلابت و اثرگذاری «برادرم خسرو» را ندارد، بازی بازیگرانش مانند ناصر هاشمی و شهاب حسینی تکان‌دهنده نیست و اوج و فرود داستان فاقد جذابیتی است که در اثر دیگر بیگلری دیده‌ایم. همه این‌ها هم به رویکرد محتاطانه و گیشه پسند فیلم‌ساز «نقطه کور» برمی‌گردد؛ اما ورای همه این‌ها، روایتی نهفته است که اگر دریابیدش، در آن غرق می‌شوید و کاراکترهای فیلم، برایتان تبدیل به تیپ‌های شخصیتی می‌شوند که از بیگلری انتظار دارید.
در «نقطه کور» همه‌چیز از یک جشن تولد شروع می‌شود. میهمانی که به مناسبت تولد دختر خانواده در اولین روز بازگشت خسرو (محمدرضا فروتن) بعد از 23 روز کار سخت و طاقت‌فرسای جوشکاری زیردریا، برگزار می‌شود و مثل هر مهمانی خانوادگی دیگر، عمه و عمو و خاله میهمانان جشن هستند؛ اما گره‌افکنی روایت آنجایی است که پسر کوچک‌تر خانواده، شایان، به پدرش از مردی می‌گوید که در غیبت او به خانه‌شان آمده و مادرش ناهید (هانیه توسلی) از او پذیرایی کرده است. با سر رسیدن مهمان‌ها، شخصیت‌های جدیدی وارد روایت می‌شوند که در ابتدا فقط شاهدی بر اختلافات این زوج هستند و هرچه بیشتر می‌گذرد هرکدام در این مخمصه پیچیده تردید و انکار بیشتر درگیر می‌شوند.
بیگلری به‌عنوان نویسنده اثر، هوشمندانه و زیرکانه، با قرار دادن نشانه‌هایی بیننده را به سمت مشکل اصلی خانواده و آنچه در زیر این بحث‌ها و جدل‌ها می‌گذرد راهنمایی می‌کند؛ کیک تولدی که انگار طلسم شده است و هر کار می‌کنند درست نمی‌شود، اشاره ناهید به فراموش‌شدن تولد شایان و عدم حضور شایان در جمع کودکان حاضر در مهمانی؛ اما خب، سکانس‌هایی هم هستند که واضح‌تر از نشانه‌ذاری‌های معمول و دل‌چسب قبلی به چشم می‌آیند، مثل سکانسی که شایان را می‌بینیم که با نگاهی پر از کینه به جمع مهمانان نگاه می‌کند یا از اینکه تولدش نیست به خاله‌اش شکایت می‌کند. شاید نبود این سکانس‌ها بیشتر کنجکاوی بیننده را قلقلک می‌داد تا تکه‌های پازلی که بیگلری در اختیارش قرار داده است را کنار هم بچیند و روایت «نقطه کور» را بیش‌تر درگیر کننده می‌کرد.
هرچه مسیر داستان جلوتر می‌رود، متوجه می‌شویم که شک و نگرانی‌های خسرو ریشه‌هایی عمیق‌تر از داستان شایان دارد، همان‌طور که متوجه می‌شویم بقیه شخصیت‌های ماجرا هم آن‌قدر که به نظر می‌رسید خوشبخت و کامل نیستند. درواقع ظرافت و زیبایی فیلم‌نامه بیگلری در همین است که به موجزترین شکل شخصیت‌هایش را معرفی می‌کند و همان‌طور ساده و گذرا نشان می‌دهد که آدم‌هایی که دوروبر خسرو و ناهید هستند وزندگی و مشکلاتشان را قضاوت می‌کنند هرکدام خود درگیر مشکلات پیچیده‌تری هستند و فقط برخلاف خسرو نقاب نمی‌زنند. طعنه‌ای دیگر به «برادرم خسرو» در همین‌جاست.
هرچقدر آدم‌های دوروبر خسرو شاد و سرحال هستند و به نقابی که به چهره‌شان زده‌اند عادت کرده‌اند، خسرو نقاب زدن و دیگری بودن را بلد نیست، هرچقدر هم که این خود بودن برایش گران تمام شود و زندگی‌اش را در مسیر دردسرهایی تمام‌نشدنی قرار دهد… خسرو قسمت تاریک وجودش را به نمایش می‌گذارد و راهی برای مخفی کردنش ندارد و همین بی‌نقابی‌اش است که در کنار دیگران او را انگشت‌نما و غیرطبیعی جلوه می‌دهد. حال‌آنکه نه‌تنها خسرو که همه این گروه کوچک بیمار هستند و حال هیچ‌کدامشان خوب نیست. هرکدام نواقص و مشکلاتشان را پشت نقابی از خوشبختی دروغین پنهان کرده‌اند اما همه به‌اندازه خسرو بیمار هستند و روحشان تاریک و غبارگرفته. روایت «نقطه کور» مثل قطار ترمز بریده‌ای است که ناهید سعی دارد به‌تنهایی جلوی تصادف و خورد شدنش را بگیرد، اما نه نیرویش را دارد و نه واقعاً و از ته دل می‌خواهد. درنهایت هم این قطار افسارگسیخته از مسیر خارج می‌شود و همه لکه ننگ‌هایی که پشت خوشی‌های زودگذر و لحظه‌ای پنهان‌شده بودند از گوشه تنگ و تاریکشان بیرون می‌آیند.غمگین‌ترین اتفاق این تصادف، آشکار شدن زندگی‌های بیمار و بزک شده آدم‌های داستان نیست، غمگین‌ترین قسمت داستان جایی است که شایان، به‌عنوان کوچک‌ترین عضو این مجموعه آدم‌ها مرز بین عینیت و ذهنیت را گم می‌کند و باور دارد مادرش به او کیک تولد نداده است، همان‌گونه که به آن مرد غریبه شربت داده است و او را فراموش کرده است، همان‌گونه که همه برای تولد خواهرش مهمانی می‌گیرند و خوشحالی می‌کنند و تولد او را فراموش می‌کنند. وحشتناک‌ترین قسمت این روایت جایی است که کودکی که باید غرق در دنیای کودکانه‌اش باشد، آن‌چنان پریشان‌احوال است که از همه‌کس و همه‌چیز می‌ترسد و حتی به مادرش هم اعتماد ندارد و در همین حال، در اتاق دیگر، دو کودک غریبه در میان دعوا و نزاع خانوادگی خسرو و اطرافیانش رهاشده‌اند تا بیماران دیگری باشند در آینده این جامعه مریض. سیر تخریب و فروپاشی که از کودکی شروع می‌شود و درنهایت به خسرو و امثال خسرو می‌انجامد که در اعماق دریا، جایی که هیچ مرزی بین واقعیت و خیال نیست، در جستجوی آرامش‌اند.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید