مجموعه «هیولا» the monster  روایت خود را با اتفاقات پشت سر هم شروع کرد و توانست با ریتم نسبتاً خوبی قصه‌اش را به جلو ببرد. با پیشروی روایت و خارج شدن از فاز معرفی فضا و کاراکترها، ریتم کمی آرام‌تر شد و بسط قصه در اولویت قرار گرفت. در قسمت‌های اخیر، بااینکه همچنان شاهد اتفاقات و حوادثی هستیم که قصه را از یکنواختی خارج می‌کند، اما سرعت روایت کمی آهسته‌تر شده است.
این تغییر در ریتم «هیولا»، با مسیری که هوشنگ می‌پیماید هم هماهنگ است. در ابتدا، هوشنگ باشرافت اخلاقی‌اش و وجدانش، مهره‌ای بود که کامروا باید هرچه سریع‌تر او را در دست می‌گرفت. تلاش و مبارزه هوشنگ برای خوب ماندن، باعث می‌شد تا کامروا هر بار با پیشنهاد‌های هوس‌انگیزتری به سراغ او بیاید. درنتیجه سقوط هوشنگ به ورطه بی‌اخلاقی هم با سرعت بیشتری انجام می‌گرفت، به همین دلیل هم روایت، ‌ریتم تندتری داشت.

سریال هیولا

حالا که هوشنگ مثل موم در دست کامروا است، هر طور که بخواهد با او بازی می‌کند. اگر بخواهد او را کنار میگذارد و اگر لازمش داشته باشد دوباره او را به کار می‌گیرد. هوشنگ هم که دیگر پذیرفته که برای داشتن زندگی که دوست دارد باید شرافت اخلاقی‌اش را زیر پا بگذارد، نه‌تنها مقاومتی در مقابل کامروا نمی‌کند که با او همراه هم می‌شود. درواقع حالا که بی‌شرافتی، برای هوشنگ عادی شده است، سقوطش هم به همراه جریان زندگی‌اش انجام می‌شود. به همین دلیل هم هست که روایت «هیولا» دیگر آن ریتم تند را ندارد و با هوشنگ وزندگی روزمره او همراه می‌شود.
در قسمت هفدهم «هیولا» کامروا را می‌بینیم که از دادن وام به هوشنگ خودداری می‌کند اما همچنان با لطف‌های کوچک او را دوروبر خود نگه می‌دارد. انگار آن وام هنگفت، پله آخر برای هوشنگ است و کامروا تا قبل از سقوط هوشنگ و تا زمانی که بتواند سعی می‌کند از هوشنگ استفاده کند.

سیما تیرانداز

همین نیاز هوشنگ به وام هم هست که او را به مهیار و خانواده او گره میزند و درنتیجه کاراکترهای فرعی «هیولا» به همراه کاراکترهای اصلی در روایت کشش ایجاد می‌کنند. به‌راستی هم که کاراکتر مهیار و همسرش با بازی خوب محمد بحرانی و سیما تیرانداز، از جذابیت‌های مجموعه «هیولا» هستند.
«هیولا» که قبلاً هم به‌صورت گذرا به فضای هنری کشور انتقاداتی را وارد می‌کرد با واردکردن هوشنگ به این وادی به‌طور مشخص‌تری به انتقاد می‌پردازد. «هیولا» فضای دلالی گری هنری را بی کم‌وکاست و بی نقص نشان می‌دهد. از افراد بی‌دانشی می‌گوید که آثار هنری را قیمت‌گذاری می‌کنند. ارزش‌های جعلی آثار بی‌ارزش را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه فضای هنری فضایی برای کسب‌وکارهای آلوده و به جریان انداختن دارایی‌های مشکوک می‌شود.

هوشنگ هم که حالا کاملاً به خلاف‌هایی که موسسه خاف انجام می‌دهد واقف است، با پیشنهاد پورسانت، به‌راحتی تسلیم می‌شود. چند کار خیر کوچک انجام می‌دهد و بعد راه خودش را در پیش می‌گیرد. همان‌گونه که موسسه خاف، با فساد اقتصادی گسترده‌اش، با یک سبد کالا برای مالباختگان، روی خلاف‌هایش سرپوش میگذارد. وقتی هوشنگ از نیاز مالی شدید همکارانش و اقدام آن‌ها برای فروختن کلیه‌شان می‌گوید، این افراد با پیشنهاد قرار دادن یک آبمیوه در سبد کالا مشکل را حل می‌کنند.
در حقیقت هوشنگ هرلحظه بیشتر به هیولا های دور و برش شبیه می‌شود. هوشنگ همان‌گونه که در مقابل مهیار رنگ عوض می‌کند، در مقابل وجدان اخلاقی خودش هم نقش بازی می‌کند و حتی خودش را هم گول میزند. جالب‌تر اینکه انگار بیننده هم به این شکست اخلاقی خو گرفته است و مسیر هوشنگ در هر قسمت از «هیولا» برایش عادی‌تر می‌شود.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید