«ملبورن»، فیلمی ساخته نیما جاویدی و محصول سال ۱۳۹۳ است که در جشنواره‌های زیادی حضورداشته و نسبتاً موفق هم بوده است. نیما جاویدی بعد از ساخت چند فیلم مستند و کوتاه، ملبورن را می‌سازد که در سی و دومین جشنواره فجر در دو رشته بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نگاه نو نامزد می‌شود. هم‌چنین این فیلم در حضور بین‌المللی خود، برنده جایزه بهترین فیلم‌نامه از جشنواره‌های استکهلم، آسیا پاسیفیک و گیخون و بهترین فیلم از جشنواره قاهره می‌شود.
همه این جوایز برای یک فیلم اولی می‌تواند خیلی نویدبخش باشد. به تماشای فیلم هم که بنشینید با شروع تیتراژ فیلم احساس می‌کنید با یک فیلم خیلی خوب طرف هستید. کافی است نگاهی به لیست بازیگران و متصدیان آن بیندازید تا این اطمینان تقویت شود؛ تدوین سپیده عبدالوهاب، فیلم‌برداری هومن بهمنش، بازیگردانی علی سرابی و در رأس همه این‌ها کیانوش عیاری به‌عنوان مشاور کارگردان. زوج اصلی هم که پیمان معادی و نگار جواهریان هستند. بهتر از این نمی‌شود؛ اما نه. گول نخورید. جذابیت ملبورن در همان تیتراژ و نمایش دادن این اسامی پرافتخار و شناخته‌شده تمام می‌شود. در خلاصه فیلم آمده است: ملبورن درامی معمایی ست درباره زوجی جوان که در آستانه سفر ناخواسته درگیر ماجرایی پیچیده می‌شوند. اینکه چه کسی این خلاصه را نوشته و این‌طرف و آن‌طرف نقلش کرده است بماند. این‌که نیمی از کلمات به‌کاررفته در این جمله هم هیچ ارتباطی با این فیلم هم ندارد بماند. خلاصه فیلم «ملبورن» این است: قبل از رفتن به ملبورن کودک را دمر نخوابانید.

untitled-copy-3احمقانه و بی‌سروته به نظر می‌رسد؟ خب این چیزی است که فیلم می‌گوید. این‌همه‌چیزی است که بعد از فیلم ملبورن در ذهن شما می‌ماند؛ و البته سیگار هم نکشید. به همین سادگی و بی‌محتوایی می‌توان فیلمی ۹۰ دقیقه‌ای ساخت و نمایش داد و کلی هم جایزه برد. پس فیلم‌سازی واقعاً باید کار ساده‌ای باشد، نه؟ پاسخ خیر است. فیلم‌سازی اصلاً کار ساده‌ای نیست. به همین دلیل است که این‌همه آدم نابغه و کارنامه دار دورهم جمع می‌شوند و هرکدام به‌نوبه خودکار خود را خوب انجام می‌دهند اما نتیجه نهایی چیزی جز یک ملودرام مسخره و تقلیدی چیزی نیست.

poster4522

نکته جالب «ملبورن» در کنار خیلی از فیلم‌های دیگری که تقریباً هم‌زمان با این فیلم در ایران ساخته‌شده‌اند و البته همچنان هم ساخته می‌شوند این است که این فیلم‌سازان محترم به یک فرمول موفق رسیده‌اند. فرمولی که کاملاً از روی کارها و سبک فرهادی کپی شده است و فقط با تغییر نام‌ها و موقعیت‌ها و لوکیشن ها تبدیل به فیلم می‌شوند. چیزی شبیه یک فرمول ریاضی که A و B و … (بسته به موقعیت تا E و F هم می‌تواند ادامه پیدا کند) در یک موقعیت شاد و مفرح هستند، ناگهان فاجعه‌ای رخ می‌دهد که اصولاً هم پای کودکی در این فاجعه در میان است و بعد سر کله عنصر بعدی پیدایش می‌شود و حالا A و B باید تصمیم بگیرند دروغ بگویند و خودشان را نجات دهند یا باصداقت به پیشواز فاجعه بروند. درنهایت هم راه اول را انتخاب می‌کنند و قربانیان معصوم را پشت سر می‌گذارند وزندگی خودشان را ادامه می‌دهند. عین این فرمول در فیلم کوچه بی‌نام هم مشاهده می‌شود و اگر دقت کنید همان فرمولی است که در «درباره الی» و سایر کارهای فرهادی هم دیده می‌شود. متأسفانه فیلم‌سازی ازآنجاکه در دسته‌بندی سینما و ناچارا یک هنر به‌حساب می‌آید با فرمول‌های ریاضی رابطه خاصی ندارد و نمی‌توان مثل علوم مختلف منتظر نتیجه ثابتی از به کار بردن یک فرمول ثابت ماند.

107732

«ملبورن» درواقع داستان زوج جوانی به نام امیرعلی (پیمان معادی) و سارا (نگار جواهریان) است که عازم ملبورن استرالیا هستند و در آخرین لحظات پرستار بچه همسایه بغلی، نوزاد در خوابی را به آن‌ها می‌سپارد تا به انجام کار مهمی برسد. این زوج هم از خواب بودن کودک استفاده می‌کنند تا به آخرین کارهای خود برسند اما بعد از مدتی متوجه می‌شوند که کودک مرده است. درواقع داستان همین‌جا به پایان می‌رسد. بقیه ماجرا کشف این است که پرستار بچه وقتی نوزاد را به آن‌ها تحویل داده است کودک زنده بوده است یا نه. احتمالاً این قسمت معمایی است که در خلاصه داستان به آن اشاره‌شده است، یک معمای بسیار پیچیده. لحظات ابتدایی فیلم زوج خوشحال و عاشقی را می‌بینیم که در حال بستن بار سفر هستند و همه‌چیز خیلی زیبا و امیدبخش است. درست مثل فیلم‌های فرهادی که با شروع فیلم حدس زدن فاجعه‌ای که قرار است رخ دهد مشکل است. البته این زوج خیلی خوشبخت، در تمام مدت حتی به خود زحمت نمی‌دهند که سری هم به مهمان کوچک خود بزنند و درنهایت هم خیلی اتفاقی متوجه می‌شوند که کودک مرده است. بعد از اینجای ماجرا فقط به بحث زن و شوهر و تلاششان برای کشف این امر مهم است که کودک زنده به خانه‌شان آمده است یا خیر می‌گذرد. واقعاً اهمیتی هم دارد؟ یک کودک مرده است. یک دنیا آرزو از دنیا رفته است. پدر و مادری دیگر هرگز کودکشان را نخواهند دید. برای تأکید بر این موضوع هم آمارگیری در آپارتمان گشت می‌زند و به سرشماری نفوس و مسکن مشغول است. همه بحث‌وجدل‌ها بی‌مورد و بی‌اهمیت به نظر می‌رسد. همه کنکاش‌ها فاقد آن علیتی است که کارگردان عاجزانه سعی در تقلیدش از فرهادی داشته است. معلوم نیست نقطه اوج داستان مرگ کودک است یا این‌که بالاخره معلوم می‌شود چون کودک را دمر خوابانده‌اند مرده است. شخصیت‌ها منطقی نیستند. زنی که به‌شدت می‌خواهد کار درست را انجام دهد و صادقانه با تبعات ماجرا روبرو شود به ناگاه وقتی می‌فهمد خودش مقصر مرگ کودک بوده است تصمیم به رفتن می‌گیرد. اگر در درباره الی شخصیت سپیده (گلشیفته فراهانی) بین برزخ صداقت و دروغ مصلحتی مانده است و درنهایت راه دوم را برمی‌گزیند دلیلش خانواده و دوستانش هستند. شاید دروغش هم آن‌قدر بزرگ نباشد؛ آن‌هم در مقایسه با کشتن یک کودک!

melbourne6درواقع کارگردان خودش هم نمی‌داند چه می‌خواهد بگوید، پس چطور می‌توان انتظار داشت مخاطب پیامش را بگیرد و درگیر داستان و آدم‌هایش شود. آیا جاویدی می‌خواهد به‌دروغ اشاره کند، یا منظورش مسئولیت‌پذیری است؟ دعوای پدر و مادر این نوزاد دراین‌بین چه نقشی بازی می‌کند؟ نقش پرستاری که بعداً معلوم می‌شود پرستار نیست چه پیامی را منتقل می‌کند؟ بد نیست که اشاره‌ای هم به نام‌گذاری فیلم داشته باشیم. ملبورن چه نقشی در این ماجرا دارد؟ یعنی نمی‌شد به‌جای ملبورن به بارسلونا رفت؟ آن‌وقت نام فیلم هم می‌شد بارسلونا؟ همین جشنواره فجر امسال بود که یک فیلم اولی ستاره شد و نام فیلمش چقدر زیبا و به‌جا انتخاب‌شده بود؛ ابد و یک روز. با یک توضیح کوتاه در فیلم می‌فهمیم که این خانواده تا ابد در این وضعیت گرفتارند. نسل به نسل بدبختی نسل قبل را به دوش خواهند کشید.

melbourne2

«ملبورن» فقط نام زیبایی است و احتمالاً به این دلیل انتخاب‌شده است. شاید استکهلم شهر بهتری برای زندگی باشد (برخلاف آنچه در فیلم اشاره می‌شود) اما مسلماً استکهلم نام زیبایی برای فیلم نخواهد بود. کمی ذوق و نوآوری دقیقاً چیزی است که ملبورن و سازنده‌اش کم دارد. به همین دلیل هم هست که سینمای ایران سال‌هاست در حال درجا زدن است. هیچ‌کس نوآوری و خلاقیت ندراد. افراد خلاق به تعداد انگشتان یکدست هم نمی‌رسد. هر از چند گاهی موجی سینما را می‌گیرد و همه فیلم‌ها به یک سبک ساخته می‌شوند. تا یک نابغه‌ای مثل فرهادی پیدا می‌شود تا سینما را از این ایست چندساله‌اش دربیاورد جماعتی به دنبالش شروع می‌کنند به تقلید. اصلاً تعجب‌برانگیز نخواهد بود که طی چند سال آینده شاهد فیلم‌هایی باشیم به سبک ابد و یک روز. گویی تا خوشحال می‌شویم که سینما دوره رشد را طی کرده و در حال شکوفایی است و موج نو اش بالاخره سررسیده است، یک‌دفعه متوقف می‌شویم و مداما خود را تکرار می‌کنیم.

melbourne1خلاقیت چیزی است که این سینما کم دارد. چرا فیلم روستایی به‌عنوان یک فیلم اولی دیده می‌شود؟ چرا ایستاده در غبار این‌قدر تحسین می‌شود؟ چه ایرادی دارد فیلمی مثل «من» سهیل بیرقی ساخته شود که اساساً یک ریسک محسوب می‌شوند. چقدر کم هستند فیلم‌سازانی مثل هومن سیدی که دور ازآنچه همه سعی در تقلیدش رادارند فیلم‌سازی می‌کنند و اثر خود را بر کارشان می‌گذارند. آیا اقبال از چنین فیلم‌هایی در مقایسه با «ملبورن» به این معنی نیست که مخاطب ما به رشد و دانشی رسیده است که تکرار را تشخیص می‌دهد و از آن خسته شده است؟باید دید جاویدی در فیلم بعدی‌اش چه می‌کند؛ تا اینجای کار که از لیست فیلم اولی‌هایی که اولین کارشان درخشان و منحصربه‌فرد بوده است و بی‌صبرانه منتظر کار دومشان هستیم خط می‌خورد. به‌هرحال سینما خاصیت تقلیدی ندارد، بلکه نوعی آفرینش هنری است و آنچه آفرینش را زیبا می‌کند تمایز و تفاوت است. این‌گونه است که‌ برگمان و فلانی و آنتونیونی و … به وجود می‌آیند. این‌گونه است که سینمای کشوری با فرهادی و کیارستمی شناخته می‌شود.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید