انسان تنها از ۱۰٪ از هوش خود استفاده می‌کند، سفسطه ای غلط که حتی علم نیز آن را رد می‌کند. اما این در مورد بیشتر فیلمهای تابستانه صدق می‌کند. با نمایشی جادوئی از جلوه‌های ویژه و جنگ و دعوا‌هایی طراحی شده، فیلمهای پر هیجان فصل گرما به ندرت بینندگان خود را به چالش می‌کشند. بینندگان فیلمهای ابر قهرمانی،‌ معمولا پس از ترک سینما احساس می‌کنند که سرگرم شده‌اند و حتی کمی خنگتر.

اینجاست که فیلمِ لوک بسون، لوسی به نجاتمان می‌آید. این نویسنده و کارگردان فرانسوی، فیلمی جدید می‌سازد، درباره ی زنی که تحریک سیستم عصبی‌اش توسط ماده‌ای مخدر باعث می‌شود  قدرتمند و خطرناک شود. بسون، ابر زنی می‌سازد که توانایی های توسعه یافته اش او را به بی‌نظیرترین سلاح دنیا تبدیل می‌کند. در این بین،‌ او، اسکارلت یوهانسون را که اکثراً هنرپیشه ی فیلم های مستقل بوده است، تبدیل به ابر زن فیلم‌های ابر قهرمانی (سوپر هیرو) می‌کند (همان طور که سرنوشتش نیز همین بوده است). فیلم نماینگر یک روز -خلاصه‌ای از تکامل ۳ میلیون ساله انسان- در ۸۲ دقیقه است، وفیلم  لوسی از تنها رقیب خود،  فیلم دُو لیمن «لبه فردا» با بازی  تام کروز پیشی گرفته و تبدیل به باحال‌ترین، هوشمندانه‌ترین و جالب‌ترین فیلم اکشن می‌شود.

 

lucy-luc-trailer

 

ذکاوتِ فیلمِ بسون، در شبه علمی بودن آن (که یوهانسون با مبدل کردن لوسیِ فیلم از یک دخترِ فارغ التحصیل ساده، به نابغه ای رزمی کار که به جای ۱۰٪ از ۱۰۰٪ هوشش استفاده می‌کند) نیست، بلکه فیلم تلاش به نشان دادن تراژدی‌های شخصی و تغییرات ژنتیکی در ازای به دست آوردن قدرت دارد. اکثراً، ابر قهرمانان داستان‌ها از خطر‌های زیادی جان سالم به در می‌برند، اما به نظر نمی‌رسد که لوسی توانایی مقابله با مخدری که او را از دیگران مجزا کرده است، را داشته باشد. ولی این موضوع به او توانایی نیم نگاهی به عالم هستی را می‌دهد. صدای او در اول فیلم  به گوش می‌رسد:‌ “میلیاردها سال قبل زندگی به ما بخشیده شد.  ما با آن چه کردیم؟”. و در انتهای فیلم است که او جواب را به شما نشان می‌دهد.

به علت خشونت درون فیلم،‌  فیلم رتبه R می‌گیرد و این فیلم درخشنده و زنانه نه تنها دیگر فیلم های تابستانی PG -۱۳ (بازدید برای زیر ۱۳ سال ممنوع است) را بزدل و مسخره نشان می‌دهد بلکه، بینندگان را مجبور به همراهی برای دیدن دیوانه بازی‌ها و هیجانات بلند پروازانه اش می‌کند.  فیلم از دید زنی ۳ میلیون ساله ( که بقایایش در اتیوپی پیدا شده) شروع می‌شود که لوسی لقب می‌گیرد. سپس شما با مونتاژهایی کنایه آمیز بمباران می‌شوید، نمایشی از هم آغوشی موجودات زنده  تا  الگوریتم‌های پیچیده ی کامپیوتری که در نهایت با تفکرات برتر کوبریکی در هم می‌پیچد، این ها همه، در حالیست که فیلم تمامی خواست شما برای دیدن پیچیدگی و هیجان را نیز، بر طرف می‌کند.

در تایپه، دوست چندش آور لوسی، ریچارد (پیلو اسبیک) مسئولیت رساندن کیفی در بسته،‌ به مردی مرموز،‌ آقای جَنگ (کُوی مین-سیک بازیگر کُره ای فیلم های اولدبوی و من شیطان را دیدم) را به لوسی می‌سپارد. ریچارد در لابی هتل به قتل می‌رسد، ۵ مرد قوی جسه لوسی را به زور به منزلِ کثیف جَنگ می‌برند. جَنگ در حال پاک کردن خونِ‌ آخرین قتل هایش از دستانش، به لوسی دستور باز کردن کیف را می‌دهد. کیف حاوی ۴ بسته پودر آبی به نام سی.پی.اچ ۴ است، و به گفته ی کمکِ انگلیسی زبان جَنگ ( جولیان راین تات) :‌‌” مخدری که بچه اروپایی ها از آن لذت خواهند برد “.

لوسی با جای زخمی بر روی شکم به هوش می‌آید، شکمش را برای گذاشتن یکی از ۴ بسته  (در آن) باز کرده بودند. او و ۳ بخت برگشته دیگر برای توزیع این ماده ی، مرگ و هرج و مرج، مسئول بردن مخدر به پایتخت های اروپائی شده‌اند. ولی اگر -همیشه اگری در کار است- چه می‌شود اگر لوسی بتواند از مغزش در این چند ساعت باقی مانده استفاده کند؟

 

 

lucy1-patron-site-simple-signed

 

لگد نگهبان دیوانه‌ی زندان به شکم لوسی، باعث به کار افتادن مخدر در د‌ون شکم او می‌شود. حالا لوسی از ۲۰٪  هوش (مغزش) استفاده می‌کند (‌بالا رفتن گنجایش و استفاده از مغزدر لوسی مانند امتیازات بسکتبال بر روی صفحه درج می‌شوند).  لوسی می‌تواند از پس نگهبان بربیاید، او را می‌کشد و تفنگش را بر می‌دارد، به آشپزخانه زندان می‌رود ۴ مرد دیگری که آنجا هستند را نیز می‌کشد، کت یکی از آنها را برای قایم کردن اثرات خون روی لباسش می‌دزدد و از زندان بیرون می‌زند.   به راننده ی تاکسی هم به دلیل زود اجرا نکردن درخواستش برای سوار شدن، شلیک می‌کند. تاکسی دیگری می‌گیرد و به بیمارستان می‌رود، جایی که برای متقاعد کردن دکتر ها و تسریع کارش به بیماری بر روی تخت عمل، شلیک می‌کند (قبل از شلیک به بیمار، با نیم نگاهی به ایکس-ری او متوجه می‌شود که بیمار به هر حال زنده نخواهد ماند). همه این اتفاقات -که در دیگر فیلم‌ها احتمالا خیلی طول می‌کشیدند- تنها ۴ دقیقه از فیلم را در بر می‌گیرند. گویی بِسون هم به اندازه لوسی عجله دارد.

در سالن سخنرانی پاریس، پرفسور ساموئل نورمن (مورگان فریمن)‌ در حال ارائه نظریه ی استفاده‌ی ده درصدی از مغز توسط انسان است؛ و اینکه استفاده کامل از گنجایش مغز انسان، آدمیان را از تکامل به انقلاب خواهد کشید (او احتمالاً به تازگی فیلم طلوع سیاره ی میمون ها را تماشا کرده بوده است). نورمن همچنان درباره ی تلاش انسان برای بقا، از طریق تولید مثل یا زندگی ابدی، صحبت می‌کند. لوسی انتخاب دوم را پیش روی خود دارد. قبل از پرواز به پاریس برای مشورت با نورمن، به ملاقات جنگ می‌رود و در حالی که دستان جنگ را با چاقو به دسته صندلیش میخ کرده با آرامش به او می‌گوید: “یادگیری همیشه روندی دردناک است.” حداقل برای او که چنین است،‌ در پرواز از تایپه، سلول هایش شروع به از هم شکستن می‌کنند، شاید تکامل فوق العاده اش در حال از هم پاشی است.

ادامه داستان را در پاریس می‌گذراند، جایی که در آن به مقابله با نوچه گان جنگ و مبارزه با تغیرات و شرایط خود است. اوائل سر خوش از رشد مهارت ها و هوش خود می‌باشد، ولی خیلی زود با گوگل کردن شرایطش در اطلاعات موجود در ابر کامپیوتر، متوجه می‌شود که توانایی مهار قدرت جدید خود را ندارد؛ و تمامی خاصه های انسانی اش در حال نابودی اند. می‌توان گفت که او دکتر جیل است که تبدیل به دکتر هاید، نابود کننده ای غیر نابود شدنی می‌شود، ویا دانشمندِ فیلم دیوید کورنبرگ (مگس-۱۹۸۶) با بازی جف گلدبلوم است، کسی که در حین تسلیم شدن در تلاش برای فهمیدن دلایل دگردیسیِ خود است. لوسیِ فیلم نیز در تلاش برای حفظ انسانیت خود است. در پاریس بوسه ای کوتاه بین وی و کاراگاه ( عامر واکد) پرونده اش، ردوبدل می‌شود.

  • “چرا این کار را کردی؟”
  • “برای یادآوری” که احساست انسانی چگونه اند.

هر از گاهی لوسی وارد بحث های پوچِ فیلم های اکشن تابستانه می‌شود. چگونه است که او در تایپه، می‌تواند ذهن جنگ را بخواند ‌(می‌فهمد که هویت و برنامه سفر حمل کننده گان مخدر به برلین، رم و پاریس چیست)، ولی در پاریس از تشخیص دشمنش از ۳ متری خود معذور است؟  چرا؟ چون این یک فیلم است!   یا اینکه زمانی که با عجله در راه رسیدن به پرفسور است چرا اصرار به رانندگی در طرف مخالف اتوبان را دارد؟ چون این فیلمی از لوک بنسون است، بیشتر فیلم های وی، از جمله سری های :‌ تاکسی، ترانسپورتر، تِیکن پر از تعقیب و گریز با ماشین هستند.

 

Writer/director Luc Besson directs SCARLETT JOHANSSON in ?Lucy?, an action-thriller that examines the possibility of what one human could truly do if she unlocked 100 percent of her brain capacity and accessed the furthest reaches of her mind.

 

چیز دیگری که این کارگردان فرانسوی به آن علاقمند است، ساخت فیلم اکشن درباره ابر قهرمانانِ زن است. در دختری به نام نیکیتا،‌ اَن پاریلود برای تبدیل شدن به یک مزدور قاتل تعلیم میبیند. در فیلم لئون، ناتالی پورتمن ۱۲ ساله به کمک مرد مزدور داستان ژان رنو می‌آید تا ماموریت خود را به اتمام برساند. عنصر پنجم فیلم پر استقبال و درون مرزی این کارگردان، راننده تاکسی، بروس ویلیس را با بهترین موجود کیهانی، یا بهترین زن، میلا جوُویچ، جفت می‌کند. او همچنان زندگی نامه برخی از قهرمانان زن تاریخ را نیز به تصویر کشیده است، ژاندارک (پیام آور) و آن سانگ سو چی (بانو).  مطمئناً بسون متوجه این موضوع شده است که جنسیت نیمی ازجمعیت کره زمین (زن ها) تنها نقش ۱۰٪ از شخصیت های اصلی فیلم های اکشن را ایفا می‌کنند.  من کاملاً با این موضوع موافقم که هالییود باید نقش های بیشتری همچون لوسی بیآفریند.  

در این نقش که در واقع به آنجلینا جولی پیشنهاد شده بود، یوهانسون در نقش دانشجویی تازه فارغ التحصیل برای نشان دادن خشونتی اشرافی (همانند آنجلینا جولی) به پا می‌خیزد و در حقیقت نیز خیلی خوب از پس این کار بر می‌آید. اخیراً در فیلم بریتانیایی زیر پوست،‌ یوهانسون نقش موجودی فضایی را بر عهده گرفت که بی عاطفه، به فریب مردان زمینی برای تغذیه از آنها می‌پرداخت. در فیلم اسپایک جونز (او)‌، یوهانسون نقشی فراتر از انسانیت انسان را به عنوان وجدان (دستگاه پردازشگر) خواکین فونیکس بازی می‌کند.

طولانی ترین سکانس فیلم،‌ تلفن لوسی به مادر مهربان و نگرانش (لورا دارتیست)‌ در آمریکا است.  اشک از چشم راست بازیگر سرازیر است،‌گویی دارد از هر گونه حس ( که داشته و خواهد داشت)‌ خالی می‌شود و برای از دست رفتن احساساتش زار میزند.

ولی برای لوسی ناراحت نباشید. به ویژگی هایش نگاه کنید: جوانه زدن دستانی اضافه و شاخک هایی چسبناک (کنایه از استعداد و هوش فراوان)، عجیب بودن سفر های فرا مکانی (‌ او در تایم سکوِر – میدان زمان- ایستاده و انسانیت در اطرافش اتفاق می‌افتد، همانند کویانیسکاتسی – زندگی بدون توازن)، و سفرهای فرا زمانی اش‌ (‌دیدار لوسیِ اول و لمس انگشتانشان در سقف کلیسا – اشاره به نقاشی های کلیسایی دارد). و باید متشکر بود که در اواخر تابستان، زمانی که فیلم های اکشن معمولی زیاد شده،‌ چنین فیلمی وجود دارد که نشان می‌دهد می‌توان فیلم های اکشن خیلی خوب هم دید.  اسکارلت، لوک و لوسی متشکریــــم !‌

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید