١.دم…بازدم…دم…بازدم، بر چین‌وچروک‌های یک روبدوشام قرمز. نفس‌هایی که سخت می‌آیند و سخت‌تر در می‌روند. انگار که جانی به لب رسیده باشد. انگار که به‌اندازه دوازده سال حرف نگفته در سینه‌ای جمع شده باشد و با هر دم و بازدم همه بار چندساله را بکوبد به حافظه و حیات نیمه‌جان زنی که یک مادر است.
این اولین مواجهه تماشاگر با جولیتا است. فیلمی که شبیه به آنچه از پدرو آلمودوار سراغ داریم سرشار از شور و شوریدگی ست، از مصائبی که گویی کفاره گناهی نابخشودنی اند و از رستگاری.
شبیه به آنچه که آلمودوار در فیلم های پیشین اش نشانمان داده، جولیتا پر است از صحنه های خوش رنگ و لعاب و سراب گونه ای که فراتر از میزانسن و حرکت دوربین و دیالوگ نویسی و اصلا فراتر از خود سینما، برش هایی از “زندگی” هستند. یعنی لحظاتی که گذران عمر و پیشروی مداوم زندگی را بدون اینکه لحظه ای برای کسی صبر کند به رخ تماشاگر می کشند، حس گزنده ای از ترس، اندوه و افسوس توامان که در وجود مخاطب رخنه می کند و او را از جهان اطرافش می کند و به دنیایی دیگر پرتاب می کند؛ مانند آن لحظه ای از فیلم بازگشت که دختر در رستوران آواز می خواند و مادر مخفیانه از صندلی عقب ماشین، همه تن و جان گوش می شود. یا سکانس فراموش نشدنی هواخوری زنان زیبا اما ناهوشیار در تراس بیمارستان در فیلم با او حرف بزن و یا پایان بندی پوستی که در آن زندگی می کنم…جایی که پسر جوان استعمار شده، پس از سال ها ناپدید شدن در هیبت زنی جذاب و لوند به “خانه” بازمی گردد.


چنین لحظاتی در فیلم های آلمودوار احساسی را در تماشاگر برمی‌انگیزد انگار که سال‌ها در کنار کاراکترهای فیلم زندگی و فقدان را همپای آنان تجربه کرده باشد. چنین صحنه‌هایی منطق زمانی، مکانی و روایی نمی‌شناسند و بیش از آنکه قسمتی از داستان یا فیلم‌نامه باشند، دقیقه‌ها و ثانیه‌هایی‌اند که از جهانی دیگر، از یک “زندگی”کنده‌شده و به فیلم های او راه‌یافته‌اند.
آلمودوار استاد خلق چنین لحظاتی ست. او در بطن فیلم‌هایش و در دل جزی‌ترین دیالوگ‌ها و اکت های بازیگران، به همین شکل، تکه‌هایی از زندگی را به‌مثابه بمب‌هایی ساعتی کار می‌گذارد تا به‌وقت موردنظرش، در لحظه‌ای که قرار است اوج درام باشد و رستگاری قهرمان‌ها، یک‌باره منفجر شوند، جهانی را به آتش بکشند و شور و شوریدگی تماشاگر را به منتهای خود برسانند! مانند دیدن اتفاقی بئا در خیابان و یا صبحانه‌ای که خوان و جولیتا برای اولین بار در آشپزخانه روبه‌دریا می‌خورند…جولیتا پر است از بمب‌های ساعتی این‌چنینی که در لحظه موعود فیلم‌ساز، قرار است تماشاگر را دچار غلیان عاطفی شدیدی کند.

julieta-almodovar-700x466

٢.جولیتا فیلمی شدیداً احساسی ست. هرچند که این گزاره را می‌توان درباره همه آثار فیلم‌ساز به کاربرد اما این‌یکی از احساسی‌ترین ساخته‌های آلمودوار است. جولیتا به صندوق اسرارآمیزی از احساسات سرکوب‌شده و جریحه‌دار شده‌ای می‌ماند که پر است از حس فقدان، رفتن و آدم‌ها و عشق‌هایی که در ناب‌ترین و خالصانه‌ترین حالتشان به ناگاه و ناعادلانه تمام‌شده‌اند تا زخم التیام نیافتنی‌شان مانند خوره‌ای جان جولیتا و تماشاگر را ذره‌ذره بمکد و تمام کند.
صداقت و صراحت فیلم در مواجهه با حادثه اصلی یعنی بحث لفظی میان خوان و خولیتو که مقدمه‌ای بر مرگ تراژیک خوان می‌شود، یکی از ویژگی‌های مهم آن است. در اینجا همه‌چیز مشخص است و فیلم‌ساز به تماشاگر نشان می‌دهد که دقیقاً چه اتفاقی افتاده است و بر همین مبنا تماشاگر می‌تواند با خاطری آسوده به کنکاش آدم‌ها و روابطشان بپردازد و تصمیماتشان را قضاوت کند. مقایسه‌اش کنید با نمونه‌ها مشابه و موقعیت‌های این‌چنینی در فیلم های دیگر. دم‌دستی‌ترینش جدایی اصغر فرهادی که اتفاقاً جایی در فیلم هم پوسترش را مشاهده می‌کنیم و با پنهان‌کاری‌اش در نمایش گره اصلی، مخاطب را گیج می‌کند و میان او و فیلم فاصله می‌اندازد؛ اما جولیتا هدفش رسیدن به یک حس هم ذات پنداری عمیق میان قهرمان و تماشاگر است تا او را به کاتارسیس و یک تخلیه حسی برساند.
داستان جولیتا از زبان خود قهرمان و در چارچوب نامه‌ای که دارد برای دخترش می‌نویسد روایت می‌شود. همان‌طور که خود جولیتا در ابتدای نامه‌اش می‌نویسد، می‌خواهد حرف‌هایی را بزند که سال‌ها در دلش نگه‌داشته. مادری درد دیده برای دختر سفرکرده‌اش می‌نویسد و هیچ نامه‌ای نمی‌تواند پالوده‌تر از این باشد. فیلم هم این پالودگی را حفظ می‌کند و دنبال بازی‌های مفهومی و پیچیدگی‌های بی‌مصرف نمی‌گردد. فیلم با تماشاگرش سرراست است، مثل کف دست!

julieta-2

٣.روایت جولیتا در بستر نامه‌نگاری شکل می‌گیرد. نامه به پلی می‌ماند که جولیتا را به آدم‌های مهم زندگی‌اش وصل می‌کند. در ایام جوانی هنگامی‌که نامه خوان به دستش می‌رسد و دختر جوان را به آغوش او پرواز می‌دهد و دوازده سال بعدترش، درحالی‌که دیگر خوانی نیست و هر آنچه از دخترشان آنتیا هم برای جولیتا باقی‌مانده است امیدواری به رسیدن یک کارت‌پستال خشک‌وخالی از سوی اوست که نمی‌رسد و نمی‌رسد تا به‌وقت درستش بار دیگر زن افسرده و رنجور را به آغوش عشق پرواز دهد.
جولیتا درباره از دست دادن است و آنچه در پی‌اش از دل‌تنگی و نفس‌تنگی برای بازمانده باقی می‌ماند. بار سنگینی که تحملش آن‌قدر طاقت فرساست که جولیتا زیبا را به ناگهان بدل به چهره شکسته و به فنا رفته‌ای می‌کند. (از بدیع‌ترین ایده‌های فرمی آلمودوار)
در میان همه این “از دست دادن ها” ست که جولیتا در دو بزنگاه مهم زندگی‌اش، دو نامه دریافت می‌کند و دو نفر، دو عشق را به دست می‌آورد. یکی را در آغاز داستان، خوان؛ و دیگری را در پایان آن: آنتیا.
جولیتا، مانند معتادی که یک‌بار ترک کرده و حالا دوباره به سمت موادش می‌رود، به‌محض اینکه می‌فهمد آنتیا جایی در نزدیکی مادرید زندگی می‌کند، مرد و زندگی موردعلاقه‌اش را که مشخصاً از مدت‌ها پیش برایش نقشه کشیده بوده است، کنار می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد در مادرید بماند تا برای آنتیا بنویسد از همه این دوازده سال و منتظر آمدنش بنشیند. او دو دفتر را سیاه می‌کند و از مرور کردن سخت‌ترین روزهایش زخمی می‌شود. زخم را اما گریزی نیست. جولیتا این نامه را هم برای دخترش می‌نویسد و هم برای دل‌آشوب خودش، گویی بخواهد با مرور همه‌سال‌های تیره‌وتار خودش را تنبیه کند، درست شبیه به همان کاری که آنتیا در طول تمام این سال‌ها. آنتیا اما درست زمانی سر می‌رسد که جولیتا از همه‌چیز ناامید شده و می‌خواهد نامه دو دفتره اش را بسوزاند که ناگهان بنگ! بمب ساعتی فیلم این‌چنین منفجر می‌شود:

ماما عزیز…پسر بزرگم، خوان نه سالش بود وقتی تو رود غرق شد…و من از غم مردم…

حالا جولیتا در جاده ایست که احتمالاً تا چند ساعت دیگر او را به خانه آنتیا می‌رساند فیلم تمام‌شده و همه‌چیز در آستانه آغاز شدن…

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید