[animate animation=”flash” duration=”2″ delay=”2″ iteration=”2″]خطر لو رفتن داستان[/animate]

«ستیغ اره ای» Hacksaw Ridge نام یکی از نه فیلمی ست که آکادمی اسکار امسال به عنوان یکی از برترین‌ها در میان بخش بهترین فیلم سال قرار داده بود.
فیلم «ستیغ اره ای» Hacksaw Ridge یک فیلم بیوگرافی-دراما از جنگ است. اقتباسی از داستانی واقعی و تجربه جنگ جهانی دوم از نگاه دزموند داس (اندرو گارفیلد – Andrew Garfield)، یک ادونتیست روز هفتمی (مسیحیانی که منتظر روز هفتم هستند) که یک پزشک مبارز محسوب می‌شده، کسی که از حمل اسلحه خودداری می‌کند و اولین فردیست که خدمت سربازی را به دلایل وجدانی قبول نداشته؛ است و اجازه‌ی حضور در جنگ را گرفته است، کسی که حتی در جدال واکیناوا (Battle of Okinawa) مدال شجاعت هم دریافت کرده است.
کارگردان فیلم، مل گیبسون (Mel Gibson) است و بازیگرانی چون؛ اندرو گارفیلد (Andrew Garfield)، سام ورتینگتون (Sam Worthington)، لوک بریسی (Luke Brace)، ترسا پالمر (Teresa Palmer)، هیو ویوینگ (Hugo Weaving)، ریچل گریفیت (Rachel Griffiths) و وینس وان (Vince Vaughn) در آن بازی می‌کنند. این فیلم در ۴ نوامبر ۲۰۱۶ در آمریکا به اکران درآمده و بیش از ۱۷۵ میلیارد دلار در سراسر جهان فروش کرده است. نامزد ۶ جایزه‌ی اسکار شده – بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد، بهترین تدوین صدا، بهترین صداگذاری (که برنده شد) و بهترین تدوین فیلم. در آکادمی فیلم استرالیا هم تقریبا تمام جوایز را پارو کرد.

مل کولمسیل جرارد گیبسون (Mel Colmcille Gerard Gibson)، متولد ۳ ژانویه ۱۹۵۶، دارنده مدال افتخار استرالیا، بازیگر و فیلمسازی آمریکایی است. در نیویورک به دنیا آمده و در ۱۲ سالگی با خانواده به سیدنی استرالیا نقل مکان کرده است. بیشتر برای نقش‌های قهرمانی‌اش در فیلم‌هایی چون «اسلحه مرگبار» Lethal Weapon buddy cop film و «مکس دیوانه» Mad Max شناخته می‌شود. در دهه ۸۰ کمپانی فیلم‌سازی به نام آیکن اینترتینمنت (Icon Entertainment) را پایه‌گذاری کرد که برخی آن را به عنوان جایگزینی برای ساخت استودیویی معرفی کردند.
او در سال ۱۹۹۵ علاوه بر بازی در فیلم حماسی-تاریخی «شجاع دل» Braveheart، آن را تهیه و کارگردانی کرد و جایزه گلدن گلوب و اسکار بهترین کارگردان را از آن خود کرد و اسکار بهترین فیلم سال را نیز برد. پس از آن در سال ۲۰۰۴ کارگردان و تهیه‌کنندگی فیلم انجیلیِ «مصائب مسیح» The Passion of the Christ را بر عهده گرفت تا با توجه زیاد گیشه روبرو شد. در سال ۲۰۰۶ فیلم ماجراجویانه‌ی «آپوکالیپتو» Apocalypto را ساخت که باز هم توجه زیادی به خود جلب کرد؛ و امسال پس از ده سال این فیلم را ارائه داده است.
اندرو راسل گارفیلد (Andrew Russell Garfield)، متولد ۲۰ آگوست ۱۹۸۳، بازیگری انگلیسی‌-آمریکایی است. در آمریکا به دنیا آمده و در حومه لندن بزرگ‌شده است. اولین حضورش در سینما در سال ۲۰۰۷ با فیلم «شیرها برای بره‌ها» Lions for Lambs بوده و در نقش مکمل فیلم «شبکه اجتماعی» The Social Network به جهانیان شناسانده شد. برای بازی اش در فیلم «مرد عنکبوتی» با نقدهای مثبتی روبرو شد. در تئاتر «مرگ فروشنده» از آرتور میلر (Arthur Miller) هم بازی کرده – همان نمایش‌نامه‌ای که در فیلم فروشنده هم می‌بینیم- برای این نقش نامزد جایزه‌ی تونی (Tony Award) هم شده بود. در سال ۲۰۱۶ علاوه بر این فیلم پر سر و صدا در فیلم «سکوت» Silence از مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) هم حضورداشته است. برای نقش داس در فیلم «ستیغ آره‌ای» نامزد جوایز اسکار، گلدن گلوب، بفتا (BAFTA) و سگ (SAG Award) شده است.
و حالا درباره‌ی فیلم:
مثل همیشه فیلم را معرفی کردم و درباره‌ی کارگردان و نقش اول آن صحبت کردیم. از اینجای مقاله برای تعریف داستان تمام نظر خود را بیان خواهم کرد و چندی هم از نظر منتقدان دیگر برایتان خواهم گفت.
این بار داستان فیلم را خیلی خلاصه تعریف می‌کنم و در ادامه به بیان ایرادات فیلم از نظر شخصی‌ام می‌پردازم.
فیلم با صحنه‌هایی از جنگ و خشونت و با تصویر مرگ‌ومیر (با گلوله، سلاح سرد، نارنجک و یا آتش) شروع می‌شود.
صدای داس (اندرو گارفیلد) را می‌شنویم که راجع به اراده خداوند صحبت می‌کند. ا و زخمی‌شده و بر روی برانکردی از صحنه جنگ دور می‌شود. داستان به بچگی او می‌رود و رابطه‌اش را برادرش نشان می دهد. برادرانی همراه و عاشق و در عین حال رقیب و دعوایی. پدری دائم‌الخمر که بچه ها را کتک می‌زند و بسیار خشن است. در یکی از دعواهای پسرانه داس با خشونت برادر را تا پای مرگ می‌کشاند. می‌ترسد و به مجازات خداوند فکر می‌کند. پدر و مادر با هم دعوا می‌کنند و زندگی خانوادگی چنگی به دل نمی‌زند. تکه‌ی بعدی داستان جوانی داس را نشان می دهد. در حادثه‌ای کسی را از خونریزی شدید نجات می‌دهد و در بیمارستان عاشق پرستارِ خوشگل می‌شود از پزشکی و نجات مردم خوشش می‌آید و مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند. برادر بر خلاف رضایت والدین به جنگ می‌رود. داس هم بر خلاف علاقه‌اش به دخترک تصمیم می‌گیرد به عنوان پزشک به جنگ برود. در کمپ آمادگی برای اعزام به جنگ از حمل سلاح خودداری می‌کند. تمام سربازان و مافوق‌ها با او مشکل‌دارند و به هر ترفندی می‌خواهند او را از کمپ بیرون کنند. سر حرفش می‌ماند و در دادگاه به کمک پارتی های پدر (آشنایانی از جنگ جهانی قبل) می‌تواند با اجازه‌ی دادگاه نظامی، بدون حمل اسلحه در جنگ به عنوان پزشک مبارز حضور پیدا کند. در روز اول با کمک همرزمان از مرگ نجات پیدا می‌کند و در ادامه دوشادوش آن‌ها در جنگ به خدمت می‌پردازد. در آخر پس از ضد حمله ژاپنی‌ها و عقب‌نشینی ارتش خودی در بالای صخره ستیغ اره‌ای (که اوج جنگ و جدال فیلم در آن شکل می‌گیرد)، تصمیم به ماندن بر روی صخره و نجات زخمیان باقی‌مانده می‌گیرد.
شاید اگر فیلم بر اساس داستان واقعی نبود می‌توان آن را یکی از غیر قابل باورترین های امسال دانست، ولی زنده‌بودن فرد اصلی داستان و شنیدن داستان از زبان او در آخر فیلم کمی داستان را قابل‌پذیرش‌تر می‌کند؛ اما همین احتیاج به دلیل آوردن که این هم شاهد و مطمئن باشید راست می گفتمِ فیلم، یکی از بزرگ‌ترین مشکلات فیلم است.
و حالا نظر من درباره‌ی این فیلم ۲ ساعت و نیمه و نگاهم به عنوان بیننده درباره‌ی فیلمی که این چنین مورد تقدیر اهالی سینما و بینندگانش قرارگرفته است.

۱. فیلم گویی شدیدا وام دار بد‌ترین فیلم‌های سینمای دفاع مقدس ما بوده، باور کنید یکجاهایی از فیلم از روی اخراجی‌ها کپی شده است. آدم‌های نابکار سربه‌راه می‌شوند، داس (شخصیت اول داستان) تبدیل به قدیس می‌شود و تمام اتفاقات به نفع شخصیت اصلی پیش می‌رود و ۹۰ درصد آدم‌هایی که در فیلم می‌شناسیم از جنگ جان سالم به درمی‌برند. (باز هم یادمان باشد که فیلم اقتباسی ست و خیلی از این اتفاق‌ها واقعا افتاده است؛ ولی آن‌قدر در این فیلم ابلهانه این روایت‌های واقعی تعریف می‌شوند که به طرز شگفت انگیزی غیر قابل باور‌اند)
۲. آقای مل گیبسون به عادت دلنشین همیشگی، خشونت رو تا انتها جلوی چشم ما نمایش می‌دهد. صحنه‌ها چنان با جزئیات جلوی چشم بیننده می‌آید که فکر می‌کنید آخه چرا؟ الان ریش ریش شدن پای اون آقاهه که نمی‌دونیم کی بود یا ترکیدن صورت اون یکی آقاهه یا بدن اون یکی یا اون یکی یا شاید اون یکی.. به چه درد می‌خورد؟ احتمالا بسه دیگه نه؟؟ خب.. ظاهراً نه‌.. قبول! ولی بیننده بی حس شده و دیگه صحنه‌ها تاثیر خاصی ندارند. تازه اگر مثل من نصف صحنه‌ها را با چشم‌بسته نگاه کرده باشید که دیگه هیچی!‌ به خدا اگه بخواهیم این همه صحنه خشن ببینیم یک سری سایت هست شب‌به‌شب می‌ریم توش و اره کردن و تصادف آدم‌ها را می‌بینیم، فیلم هالیوودی یکم باید بهتر باشه دیگه نه؟ انتظار زیادیه؟
۳. جلوه‌های ویژه فیلم هم که قدرت خدا بی نظیر بود؛ مثلا یک سلاح یا وسیله دفاعی بود که حالا حتی اگر در جنگ از آن استفاده هم می‌شده من را به یاد بازی های کامپیوتری می انداخت. دستگاهی شبیه کپسول آتش‌نشانی که به‌جای آب، آتش پرت می‌کند. همه هم سریع جوری آتش می‌گیرند که گویی بنزین متحرکند. فیلم «نجات سرباز رایان» که سال ۱۹۹۸ ساخته‌شده و تقریبا منعلق به ۲۰ سال پیش است به‌مراتب جلوه‌های ویژه ی تاثیر گذار تری برای من بیننده داشته است.
۴. داستان فیلم هم درجاهایی درست تعریف نمی‌شود؛ مثلا اینکه داس تقریبا بی‌سواد داستان چطور پزشک می‌شود؟ بگذارید برایتان مراحل پزشک شدن را توضیح دهم:
• یک‌بار خون می‌دهید (از پرستار هم خوشتان بیاید شاید مراحل تسریع شوند)
• یک کتاب درباره‌ی اندام انسان می‌خوانید
• در ارتش ثبت‌نام می‌کنید و بازوبند هلال احمر می‌گیرید
• در طول دوران پزشکی هم فقط از کمربند (برای بستن راه خونریزی) – پلاسما و باند استفاده می‌کنید
البته در این داستان واقعی ۷۶ نفر به همین روش از مرگ نجات پیدا کرده‌اند. ولی در طول داستان این استفاده (سوء استفاده) از کمربند و باند تقریبا به صورت طنز درمی‌آید.
۵. در حین پائین فرستادن زخمی‌ها، در فیلم چند تا ژاپنی مرده هم به پائین رسیدند. کارگردان در لابه‌لای انسان‌دوستی ظاهری فیلم هم حتی حاضر نشده جان یک ژاپنی را نجات بدهد.
۶. در پرده‌ی اول فیلم تمام مدت با برادر داس در تماسیم و بعد از رفتن به جبهه جنگ دیگر هیچ اثری از او نیست. دلیل آشنایی‌مان با او چه بود؟ چرا معرفی شد؟ اگر این خانواده ۳ نفره بود چی می‌شد؟ یکم گیج شدم راستش!
۷. یکی دیگر از صحنه‌های غیر واقعی و خنده‌دار فیلم سرحالی و تر و تمیزی مجروحانِ در حال موت، چند ساعت پس از نجات از مهلکه‌ی جنگ است. انگارنه‌انگار که چند ساعت پیش غرق در گل و خون در حال جان سپردن به جان‌آفرین بوده‌اند.
۸. قسمت مربوط به کارآموزی سربازان در کمپ و تصویر بدرفتاری با سرباز متفاوت در جمع هم تقریبا نسخه‌ی برابر اصل «غلاف تمام فلزی» Full Metal Jacket است. بی کم‌وکاست همان فیلم را برایمان زنده می‌کند.
۹. یکی از فوق‌العاده‌ترین قسمت‌های فیلم جایست که به تونل های زیرزمینی ژاپنی‌ها برده میشویم و می‌بینیم که یک مرد سامورایی فورم (خدا می‌دونه کی هست این آقا – احتمالا فرمانده ژاپنی‌ها) پس از نوشیدن شوکران، این سامورایی خودکشی می‌کند و در همان حین نیز فردی دیگر با شمشیر سر از تنش جدا می‌کند. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم از عمق و فلسفه‌ی به کار گرفته‌شده در فیلم!
حالا چند نظر خیلی کوتاه از منتقدینی که از نقد‌هاشون زیاد استفاده می‌کنیم و آن‌ها هم نمره کاملا متوسطی به فیلم داده‌اند:
[animate animation=”fadeInLeft” duration=”1″ delay=”1″][/animate]
منتقد پلی لیست (theplaylist) گفته که این فیلم پتانسیل تبدیل به فیلمی جنگی و خوب را داشته است ولی تبدیل به یک فیلم شعاری شده و نتوانسته ادای دینی را که باید، به داستان فیلم بکند. به صحنه‌های آهسته از درد و وحشت جنگ و زجر و جان دادن سربازان در حال سوختن پرداخته که دیدن فیلم را برای بیننده کمی سخت می‌کند.
[animate animation=”fadeInLeft” duration=”2″ delay=”2″][/animate]
منتقد ایندی وایر هم امتیاز متوسطی به فیلم داده، او معتقد است که شروع فیلم تا حدود یک ساعت بسیار خوب پیش رفته است (کاملا با او موافقم). آشنایی با کودکی داس و خانواده‌اش و زمانی که هنوز قبل از جنگ در روستای خود به عنوان پسری معتقد و خوش قلب عاشق می‌شود و زندگی می‌کند بسیار خوش‌ساخت و خوش بازیست. ولی صحنه‌های جنگ کش‌دار و بی‌دلیل‌اند و از ارزش فیلم کم کرده‌اند.
[animate animation=”fadeInLeft” duration=”1″ delay=”1″][/animate]
منتقد راجر ایبرت امتیازی بالاتر به فیلم داده و تضاد شخصیت داس و دیگر سربازان در فیلم را (که به نظر من بعضا کمیک به نظر میرسد) یکی از نقاط قوت فیلم می‌داند؛ اما به نظر او نیز فیلم در به تصویر کشیدن فلاکت جنگ ضعیف ظاهرشده و استفاده بیش از حد از صحنه‌های دلخراش برای پر کردن این نقصان است.
پیشنهاد می‌کنم فیلم را ببینید و نظر خودتون را با من در میان بگذارید. اهالی اسکار به نظر من با انتخاب این فیلم فقط می‌خواستند خودشان را برای مل گیبسون و طرفدارهایش لوس کنند؛ انتخاب این فیلم برای بهترین فیلم و ۵ اسکار دیگر، عجیب ترین اتفاق در عجایب اسکار امسال بوده است.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید