کیوان علی‌محمدی و امید بنکدار از اولین فیلم‌سازان سینمای بعد از انقلاب ایران هستند که رویکردی متفاوت به سینمای مدرن عرضه کردند. این دو که بیشتر باهم فیلم‌نامه‌هایشان را می‌نویسند و جلوی دوربین می‌برند، برخلاف قواعد کلاسیک گام برمی‌دارند و با زیر پا گذاشتن قواعد مرسوم سینمای قصه‌گو، با روایت‌هایی پیچیده و درهم‌تنیده، به سراغ قصه‌هایی که کمتر در سینمای جریان اصلی موردتوجه قرار می‌گیرند، می‌روند.
غلبه شیوه‌های فرمالیستی بر قصه‌گویی از اولین فیلم علی‌محمدی و بنکدار، شبانه آشکار بود. این شگرد در دومین فیلم آن‌ها یعنی شبانه‌روز به اوج رسید و فضای سوبژکتیو و روایت‌های به هم مرتبط کاراکترها، شبکه روابط این فیلم را تشکیل می‌داد. جلوه‌های بصری و قواعد زیباشناختی، در کنار افکت‌های صوتی، بیش از قبل بر قصه‌گویی سرراست در این اثر قالب بود. ارغوان سومین فیلم مشترک این دو فیلم‌ساز، علاوه بر اینکه در فضای مرسوم شخصی آن دو می‌گذشت، مشخصاً درباره زنان و سینمای آن‌ها سخن می‌گفت.
گیلدا آخرین ساخته این علی‌محمدی و بنکدار، چه از حیث مضمون و چه ازلحاظ فرمت، در ادامه ارغوان قرار می‌گیرد. بازهم با عناصر بصری و افکت‌های صوتی در جهت پرورش درام طرف هستیم و بازهم یک کاراکتر زن و رویارویی او با مردان خط اصلی روایت را می‌سازد.

زندگی در یک کافه

گیلدا

گیلدا روایت بازیگری به همین نام است که در کافه‌اش با افراد مختلفی روبرو می‌شود. گیلدا در آستانه بازی در آخرین فیلمش است و مواجه با فیلم‌نامه این اثر، غرابت دنیای سینمایی و زندگی شخصی گیلدا را به چالش می‌کشد.
گیلدا از آن دست فیلم‌هایی است که قصه‌اش را در یک لوکیشن محدود روایت می‌کند. همه قصه از ابتدا تا انتها در کافه گیلدا اتفاق می‌افتد. گاهی او است که در مقابل مشتریان این کافه قرار می‌گیرد و گاهی شخصیت‌های خیالی که از دنیای حرفه‌ای و بازیگری گیلدا می‌آیند. از این طریق، گیلدا چند پرسوناژ مختلف از ریشه‌های بسیار متفاوت را در قالب شخصیت اصلی‌اش زنده می‌کند. فیلم یکسره بر تقابل گیلدا و باقی کاراکترها تکیه دارد و دیالوگ مهم‌ترین شیوه روایتگری در گیلدا است.

روایت فرمالیستی

تکیه‌بر دیالوگ برای روایتگری در یک اثر تک لوکیشنی چالش اصلی علی‌محمدی و بنکدار را می‌سازد. حبس کردن مخاطب در یک لوکیشن و پیش بردن روایت با دیالوگ، شگردی است که کارگردانان بسیاری از آن بهره برده‌اند یا در دام آن افتاده‌اند. این تک لوکیشنی بودن می‌تواند فیلم را به یک تئاتر فیلم شده تبدیل کند و روایتگری با دیالوگ هم می‌تواند اثر سینمایی را به یک گفتگوی خسته‌کننده تنزل دهد.
اینجاست که شیوه‌های فرمالیستی علی‌محمدی و بنکدار به کمکشان می‌آید. دوربین با حرکات دایره‌ای در حین گفتگوها و گرفتن نماهایی که بیننده را وادار به گردش در محیط کافه می‌کند، تجربه‌ای بصری متفاوتی می‌آفریند.

گیلدا

بیننده به‌جای آنکه حس کند ناظر یک گفتگو روی صحنه است، به میان آن پرتاب می‌شود و زوایای انتخاب‌شده او را وادار می‌کند تا از زاویه دید کاراکترها وارد بحث و جدالشان شود. از سوی دیگر همین حرکات ناگهانی و پرتنش، به او کمک می‌کند فاصله عاطفی‌اش با اثر را حفظ کند و یکسره در فضای نامتعارف گیلدا غرق نشود.
از سوی دیگر استفاده از افکت‌های صوتی که جریان زندگی در محیط کافه را نشان می‌دهد، گاه و بی گاه بیننده را از فضای قصه‌گویی خارج می‌کند. صداهایی که در کنار تصاویر پرتحرک گیلدا می‌بینیم گاهی گوش‌خراش و آزاردهنده است و گاهی مثل یک نوای نامرئی ناخودآگاه بیننده را درگیر می‌کند.

فضایی سوبژکتیو

به همین ترتیب روایت سوبژکتیو گیلدا شکل می‌گیرد. گیلدا بیش از بقیه آثار فیلم‌سازانش روایتش را ازنقطه‌نظر ذهنی کاراکتر اصلی و در فضایی سوبژکتیو روایت می‌کند. زندگی گیلدا در کافه و فیلمی که قرار است در آن بازی کند، به هم می‌آمیزند و گیلدا هر بار در قامتی متفاوت پیش روی بیننده قرار می‌گیرد. روایت گیلدا خارج از مرزهای زمانی و مکانی اتفاق می‌افتد تا ورود بیننده به ذهن گیلدا آسان‌تر شود.
طبیعتاً شخصیت‌پردازی در چنین روایتی متفاوت از یک روایت کلاسیک خواهد بود. به طبع برخوردهای کوتاه گیلدا با افرادی که روبرویش قرار می‌گیرند و برشی کوتاه که از زندگی‌شان عرضه می‌شود، شخصیت‌ها به سمت تیپ می‌روند. به این طریق ویژگی‌های شخصیتی‌شان بر تصویر کلی شخصیت آن‌ها اولویت پیدا می‌کند. مردانی که در مقابل گیلدا قرار می‌گیرند، خصوصیاتی بارز همراه خوددارند که آن‌ها را دسته‌بندی می‌کند اما قامت قابل‌لمسی به آن‌ها نمی‌دهد و که همین هم هدف گیلدا از آفرینش این شخصیت‌هاست. همین رویکرد در مورد گیلدا و تعدد کاراکترهای او صدق می‌کند.

گیلدا

طراحی لباس به کمک فیلم‌سازان می‌آید تا شخصیت غلوشده گیلدا و همراهانش را به تصویر درآورد اما هیچ کنکاش و جستجویی در باب حقیقت این شخصیت‌ها و ارتباط میان آن‌ها صورت نمی‌گیرد.
در این میان بازی بازیگران هم عنصری مهم است. حقیقت این است که مهناز افشار در قالب شخصیت‌های مختلفی که بازی‌شان را بر عهده دارد، چندان قوی ظاهر نمی‌شود و به‌جز طراحی لباس، نشانه‌ای برای تمایز میان این کاراکترها از طریق بازی‌اش ارائه نمی‌دهد. اما سیاوش مفیدی، رضا شفیعی جم و هادی حجازی فر، اسانس کاراکترشان را به‌خوبی درک کرده‌اند و با نشانه‌گذاری مناسب دربازی‌شان و نمایش اغراق‌آمیز این ویژگی‌ها به مخاطب در درک این کاراکترها به‌خوبی کمک می‌کنند. به‌ویژه مفیدی و شفیعی جم که بیشتر با بازی‌های کمدی آن‌ها را می‌شناسیم در نقش‌های متفاوتی ظاهر می‌شوند و به‌خوبی می‌درخشند.
بااین‌حال، گیلدا به‌مثابه سایر آثار فیلم‌سازانش، اثری سرراست نیست. گیلدا، مفاهیم پیچیده و روایت‌های تودرتویی دارد و شیوه پرداخت ثقیل اثر هم به دریافت بهتر آن کمکی نمی‌کند. دیالوگ‌ها که عنصر اصلی روایی «گیلدا» هستند، چندان قابل‌قبول نوشته‌نشده‌اند و چابکی و تیزی دیالوگ‌هایی که بتواند چنین اثری را از یکنواختی نجات دهند در خود ندارند. حتی حرکات چرخشی دوربین و تدوین تند و پر ضرباهنگ گیلدا هم نمی‌توانند بر یکنواختی دیالوگ‌ها غلبه کنند. روایت هرچه بیشتر جلو می‌رود، به ضد قصه شباهت بیشتری پیدا می‌کند و این هم عامل دیگری است که در عدم برقراری ارتباط مخاطب با «گیلدا» مؤثر است. به‌هرحال، شکی نیست که گیلدا برای مخاطب خاص ساخته‌شده است، اما شاید سینمای علی‌محمدی و بنکدار، در طی این سال‌ها، آن‌قدر ویژگی‌ها شخصی و تجربی گرفته است که حتی در برقراری ارتباط با مخاطب خاص هم به مشکل برمی‌خورد.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید