«کپی برابر اصل» ما را به دنیای داستانی جذاب دعوت می‌کند، و آنگاه تنهایمان می‌گذارد. درست است که می‌توانیم تفاسیر متعددی از آنچه می‌بینیم داشته باشیم. این هم درست است که همین ابهام، ظاهرا هدف اصلی داستان است. برای من، هوشمندی فیلم کمی بیش از حد است. اینکه شخصیت‌هایی بسیار کامل خلق کنی، اما آنها را وارد داستانی کنی که بسیار ساده و سرراست است. من از معما لذت می‌برم. مثلا معماهایی که در فیلمهای آنتونیونی، مانند «آگراندیسمان» یا «ماجرا» وجود دارد، که شخصیت‌ها نمی‌توانند بفهمند دقیقا چه اتفاقی افتاده است. اما در اینجا، به نظر می رسدهیچ واقعیت پنهانی وجود ندارد، و عباس کیارستمی فقط دارد با ما بازی می‌کند. ولی اینکه او این بازی را آنقدر ماهرانه انجام می‌دهد، خود مایه تسلی خاطر است.

زنی (ژولیت بینوش)، در ایتالیا به سخنرانی یک محقق تاریخ هنر (ویلیام شیمل) می رود. این محقق درباره آثار هنری اصیل و تفاوت آنها با آثار کپی صحبت می‌کند. آیا واقعا تفاوتی میان این دو وجود دارد؟ زن می خواهد با این محقق ملاقات کند. او آدرس مغازه عتیقه فروشی خود را برای مرد یادداشت می‌گذارد. مرد به مغازه می‌رود، و آنها گفتگویی را آغاز می‌کنند که از همان ابتدا، نشان از آن دارد که این دو به هم جذب شده‌اند. زن پیشنهاد می‌کند که مرد را به روستایی در توسکانی، که چندان از آنجا دور نیست ببرد. در طول مسیر، و وقتی به روستا می‌رسند و درکافه‌ای توقف می‌کنند، رابطه آنها دچار تغییر می‌شود.

همچنین بخوانید:
مصاحبه‌ای کمتر خوانده شده با عباس کیارستمی

صاحب کافه صدای بگومگوی آنها را می‌شنود و فکر می‌کند آنها زن و شوهرند. از آن به بعد، آنها هم به گونه‌ای رفتار می‌کنند که انگار واقعا زن و شوهر هستند.
کدام رابطه واقعی و کدام یک بدلی‌ست؟ آیا آنها در واقع زوجی هستند که وانموند می‌کنند تازه با یکدیگر آشنا شده‌اند، یا دو غریبه‌ که وانمود می‌کنند ازدواج کرده‌اند؟ به عقیده من در ابتدا آنها واقعا بریا بار اول است که ملاقات می‌کنند، اما وقتی دوباره آنها ار می‌بینیم زمانی گذشته و آنها دیگر تبدیل به یک زوج شده‌اند.

شاید کیارستمی می‌خواهد نشان دهد که واقعیت در حقیقت آن چیزی‌ست که هنرمند برمی‌گزیند، و هنرمند است که می‌تواند هنر اصل را در میانه راه به بدل تبدیل کند. یا شاید هم این کار اصلا ممکن نیست. و شایدهم من اصلا نمی‌دانم که کیارستمی چه می‌خواسته بکند.

زن، که در طول داستان بی‌نام باقی می‌ماند، و محقق تاریخ هنر، که جیمز میلر نام دارد، هر دو بسیار خوش‌صحبت، سرزنده و البته نیرنگ‌باز هستند. نمی‌دانم چه برنامه‌ای در سر داشتند اما تماشای آنها برای من بسیار جذاب بود. بینوش و شیمل همیشه در لحظه بازی می‌کنند، و هیچوقت به ما علامتی از آنچه قرار است بعدا انجام دهند نشان نمی‌دهند. در صحنه‌های آغازین، بینوش آنقدر به مرد جذب شده است که به نظر می‌رسد از قبل ماجراهایی بین آنها بوده است. البته مطمئنا نه ماجراهایی که بعدا آشکار می‌کنند. در تمام مدت که فیلم را می‌بینید حس می‌شود که بعد‌هایی فراتر از آنچه روی پرده سینما و در قاب تصویر می‌بینیم، و داستانهای فرعی ناگفته‌ وجود دارند.

960

کیارستمی در ایجاد این فضای خارج از قاب واقعا فوق‌العاده‌ است. مثلا سکانس آغاز را در نظر بگیرید. ما به وضوح می‌بینیم که بینوش در ردیف جلوی سالن سخنرانی و دقیقا روبروی سخنران نشسته است. و بعد نمایPOV تغییر می‌کند و ما دیگر مرد را نمی‌بینیم. پسر زن در کناری ایستاده، و دارد سعی می‌:ند توجه زن را به خودش جلب کند، و به او بگوید که می‌خواهد آنجا را ترک کنند. زن از طریق زبان اشاره و ادا کردن کلمات (بدون صدا) با او ارتباط برقرار می‌کند. پسر پیش او میآید. زن یادداشتی به مرد کناردستی خود می‌ٔهد که نشانی مغازه در آن نوشته شده. زن و پسر با هم آنجا را ترک می‌کنند.

همه این اتفاقات (که می‌توانند حواس هر کسی را پرت کنند) درست در جلوی مرد سخنران می‌افتند، اما ما اصلا عکس‌العمل او را نمی‌بینیم. در اینجا کیارستمی درامیدر ذهن ما ایجاد می‌کند که میلر در آن شرایط چه وضعیتی را دارد تجربه می‌کند، اما آن را به ما نشان نمی‌دهد.

همچنین در صحنه‌های رانندگی طولانی به سمت روستا هم به این اشاره می‌شود که اتفاقاتی خارج از قاب در حال وقوع است. در طول یک گفتگوی طولانی، دوربین دو شخصیت را از پشت شیشه جلوی اتومبیل نشان می‌دهد، و تصویر گهگاه به داخل ماشین کات می‌خورد. نشان دادن تصویر آدمها درحال رانندگی یکی از ویژگی‌های خاص آثار کیارستمی است، و این برای من جالب است. این  راهی برای توضیح این است که چرا دارید دو نفر را نشان می‌دهید که کنار هم نشسته‌اند و به روبرو نگاه می‌کنند. اگر آنها روی یک نیمکت پارک بنشانید، کمی عجیب خواهد بود. و همچنین این راهی برای این است که بتوانید اتفاقات خارج از قاب ایجاد کنید، اتفاقاتی که در جاده و در مناظر اطراف درحال وقوع هستند.

همه اینها به این نقطه می‌رسند که: ما به این نتیجه می‌رسیم که وقایعی فراتر از آنچه ما با چشمانمان می‌بینیم در حال وقوع هستند، اما شاید هم آنچه چشمان ما می‌بینند تنها واقعیت موجود باشند، و حقیقتی کامل و عینی وجود نداشته باشد.

آیا این درباره کپی شاهکارهای هنری هم صدق می‌کند؟ آیا یک کپی استادانه از مونالیزا، واقعا ارزش کمتری از اصل اثر دارد؟ اگر تابلوی اصلی گم شود چطور؟ آنوقت آیا ما اثر بدلی را مانند گنجی ارج نمی‌نهیم؟

این سؤالات در فیلم «کپی برابر اصل»‌مطرح می‌شوند ولی پاسخی برای آنها داده نمی‌شود. آیا مطرح کردن این سؤالات در واقع هدف این فیلم است؟ آیا کیارستمی پاسخ این سؤالات را می‌داند؟ آیا او اصلا برایش مهم است؟ حداقلش این است که ما جذب فیلم می‌شویم و او این کار را خوب انجام می‌دهد. آیا همین کافی‌ست؟ من می‌توانم در حد قابل قبولی «آگراندیسمان» و «ماجرا»‌ را توضیح دهم. این نوشته بهترین توضیحی بود که توانستم درباره « کپی برابر اصلا»‌ بدهم. شاید اصلا اشتباه کردم که حتی تلاش کردم آن را توضیح دهم.

برگرفته از وب‌سایت راجر ایبرت

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید