در یک رود دو بار نمی‌توان پا نهاد
پائولو کوییلو

در میان آثار پرشمار و خوب یا بد وودی آلن، «کافه سوسایتی» کم‌نظیر است. فیلمی ست که پیشتر شبیه اش را در کارنامه فیلم‌سازی آلن ندیده‌ایم. «کافه سوسایتی» نه‌تنها در میان آثار وودی آلن که در میان فیلم‌های سال‌های اخیر سینما جهان هم فیلمی است ویژه و باورنکردنی. این یگانگی و حال غریب فیلم حتی می‌تواند در گستره تاریخ سینما هم جالب‌توجه باشد: هرچند که ردپای فیلم‌های بزرگی مانند «آپارتمان» و «قاعده بازی» و «آقای می سی سی پی به واشنگتن می‌رود» به‌راحتی در آن قابل‌تشخیص است، اما وودی آلن با استفاده هوشمندانه از آن‌ها و در ترکیبشان با عناصر فیلم‌نامه موفق می‌شود جهانی را خلق کند که شبیه به جهان هیچ فیلم دیگری نیست. کمتر فیلمی توانسته حس گذرا بودن زندگی را چنین بی‌پرده و جسورانه به تصویر بکشد و گاهی هم بی‌رحمانه مانند تازیانه‌ای محکم بر مخاطب فرود بیاید و او را در بهت و حسرت فروببرد؛ اما این بهت و حسرت نه مستقیم که در میان لایه‌های پیچیده و لوای خرده پیرنگ های به‌ظاهر بی‌اهمیت در ذهن مخاطب رخنه می‌کند. این مهم‌ترین و خاص‌ترین ویژگی «کافه سوسایتی»ست. به یک رودخانه می‌ماند که تا تماشاگر می‌خواهد به صحنه‌ای و رخدادی عادت کند و پی‌اش را بگیرد، گذر کرده و رفته و او خود را در دل رخداد و سال دیگری از سال‌های خاطره‌انگیز و رؤیایی دهه بیست آمریکا می‌یابد. این گذر ایام و روزها و رفتن و آمدن آدم‌ها پیکره اصلی فیلم و اتمسفر آن را می‌سازد. (ضمن اینکه راوی فیلم هم به این جریان کمک به سزایی می‌کند.)

«کافه سوسایتی» خودش مانند یک کافه است که هرکس می‌آید چیزی سفارش می‌دهد و داستانش را تعریف می‌کند و می‌رود. یا حتی مانند فیلمی ست که انگار روی دور تند پخش می‌شود. این ویژگی‌ها اما در اولین مواجهه با فیلم مجال بروز پیدا نمی‌کنند چراکه ضرباهنگ تند فیلم و برخورد توصیف گونه با حوادث زندگی بابی دورفمن از همان ابتدا مجال نفس اضافی کشیدن را هم از تماشاگر سلب می‌کند چه برسد به اینکه بخواهد به او فرصت فکر کردن به اینکه در ذهن کارگردان خلاق چه می‌گذرد را بدهد!

cafe-society-1900x560-1469153884بگذارید به ابتدای داستان و مهمانی تجملی سکانس افتتاحیه برویم. فیلم با نوستالژی دهه بیست و دوران کلاسیک و درخشان هالیوود و مثلاً هاوارد هاکس شروع می‌شود. وودی آلن پیش‌تر در «نیمه‌شب در پاریس » نشان داده است که در تصویر کردن آن دوران استاد است. او این دوران طلایی و آمریکای خوشبخت را همان‌قدر خیال‌انگیز و درخشنده جلو دوربین می‌سازد که مثلاً همینگوی بر کاغذ می‌نویسد. چه «نیمه‌شب در پاریس» و چه «کافه سوسایتی» بسیار یادآور فضا و خیابان‌هایی ست که سال‌ها پیش همینگوی در کتاب پاریس جشن بیکران خلق می‌کند؛ اما ناگهان از مهمانی باشکوه آقای دورفمن بزرگ و یکی از ستون‌های محکم سینمای هالیوود آن دوران به خانه محجور و تیره و تاریک خواهر او پرت می‌شویم. مادر بابی که از برادرش می‌خواهد به پسرش که تازه از نیویورک به سرزمین هالیوود نقل‌مکان کرده کمک کند؛ و به این شکل است که بابی با بازی عالی جسی آیزنبرگ همراه با چمدان‌هایش از تاکسی پیاده می‌شود و با ورودش به داستان بازی را شروع می‌کند.

cafesocietyfeat

هرچند که به نظر می‌رسد خط روایی اصلی فیلم مثلث عشقی میان بابی، دایی‌اش فیل و وانی که همان‌طور که بابی در وصف اش می‌گوید موجودی پاک و زیبا در وسط شهری شهوت ناک و اغواکننده است، باشد اما هرچه فیلم جلوتر می‌رود این سؤال قوی‌تر به ذهن مخاطب فشار می‌آورد که فیلم درباره چیست؟! این سخت‌ترین سؤالی ست که می‌توانید درباره «کافه سوسایتی» از خودتان بپرسید چراکه این فیلم همان‌قدر که درباره بابی و وانی و فیل است درباره برادر بابی هم هست یا مادرش یا خواهرش، یا حتی شوهر خواهرش. همان‌قدر که درباره عشق است، درباره شهرت و فساد به همراه آورده‌اش هم هست. همان‌قدر که نزاع دو رقیب عشقی ست درباره رفاقت و صمیمیتشان هم هست و درعین‌حال انقدر که زودگذر و بی تأکید است و بدون کوچک‌ترین موضع‌گیری و یا حتی تمایز قائل شدنی میان خرده پیرنگ ها و آدم‌های درون قصه جلو می‌رود، درباره هیچ‌چیز نیست! همان‌طور که در کامل‌ترین شکلی که هر آرتیستی سعی می‌کند جهان متصور خودش را بسازد و عوالم ذهنی‌اش را بروز دهد، درباره خود خود زندگی ست با همه ابعادش! به همین پیچیدگی! اما وودی آلن فیلم را مانند قصه‌هایی که در کودکی قبل از خواب می‌خواندیم یا می‌شنیدیم، ساده و بی‌آلایش و به‌دوراز بازی‌های پیچیده فلسفی و اجتماعی برای تماشاگر به تصویر کشیده است؛ و این احتمالاً سخت‌ترین و پیچیده‌ترین کاری است که یک کارگردان می‌تواند با فیلم بکند. همان کاری که سال‌ها پیش‌تر در حوالی همان سال‌های طلایی «کافه سوسایتی» بیلی وایلدر، ارنست لوبیچ و هاوارد هاکس استاد انجامش بودند.

cafe-society-kristen-stewart-woody-allen-ksbr6-0

وودی آلن هشتادویک‌ساله با همکاری ویتوریو استرارو فیلم‌بردار هفتادوشش‌ساله‌اش بهترین فیلم سال‌های اخیر خود را ساخته‌اند. نقش استرارو بی‌اغراق می‌تواند هم پای خود آلن در شکل‌گیری محصول نهایی تعیین‌کننده و قابل‌ذکر باشد. جنس تصاویر در تمام طول فیلم غوغا می‌کنند. از نورگرم و لطیف زردی که در اولین مواجهه بابی و تماشاگر با وانی روی صورتش افتاده بگیرید تا بافت تصویری کافه‌های تاریکی که دخمه دیدارهای پنهانی ست (و ادای دین فیلم به آپارتمان بیلی وایدلر) و مهمانی‌های پرزرق‌وبرق فیل، همگی در غلیان احساسات تماشاگر تأثیرگذار است. رنگ و لعاب فیلم و شور بصری که استرادو آفریده همان‌قدر تماشاگر را به وجد می‌آورد و مملو از عشق و شادی‌اش می‌کند که تم زرد/ قهوه‌ای نور در بر خودهای بعدی بابی و وانی و خلوت‌هایشان حسرت و حزن را برای او به همراه می‌آورد.
کافه سوسایتی و جهان شورانگیز محصول همکاری دو پیرمرد هشتادساله است که انگار هنوز هم در ایام جوانی‌شان زندگی می‌کنند. هنوز مزه عشق زیر زبانشان است و چشمشان وضوح و رنگ بازی‌اش را از دست نداده.

cafesociety-1وودی آلن پیر در «کافه سوسایتی» داستان عشق دو جوان کم سن و سال را تعریف می‌کند و اینکه چطور درگذر زمان و در صد چرخ روزگار این عشق دستخوش تغییر می‌شود، گاهی افول می‌کند و گاهی به عرش می‌رسد اما تمام نمی‌شود که جاودانه‌تر می‌شود حتی اگر تنها به رؤیایی شدن چشم‌های وانی و نگاه خیره و مبهوت بابی منجر شود. پیرمرد مزه عاشقی کردن و خاطره بازی‌هایش را فراموش نکرده ولی در گذار تمام این سال‌ها از «آنی هال» تا «کافه سوسایتی» در کنار نوستالژی‌های عاشقانه، حسرت و فقدان را هم از سر گذرانده. عشق و حسرت توأمان فیلم سرچشمه همه تناقضات عجیب‌وغریبی ست که نتیجه‌اش شده «کافه سوسایتی». فیلمی که با لحن شوخ طبعانه، روایت سرخوش و گرافیک خوش‌رنگ و پرانرژی‌اش جهنمی از خاطره و دل‌تنگی و حسرت برای کاراکترها و تماشاگرش می‌سازد و در انتها آن‌ها را وامی‌دارد تا فروتنانه در برابر واقعیت یا سرنوشت یا هرچه اسمش را می‌گذارید سر تعظیم فرود بیاورند. روزها سپری می‌شوند، لحظه‌ها می‌گذرند و روزگار برای هیچ‌کس نمی‌ایستد. آنچه برای آدمی باقی می‌ماند تنها خاطره و حسرت فقدان است و «کافه سوسایتی» درباره همین خاطره‌ها و فقدان‌های عاشقانه و چنگال قدرتمند و بی‌رحم زمان است.

به این مطلب امتیاز دهید
این پست را به اشتراک بگذارید